این روزها
تخیل من از بازی کیف می کنه ... از این که توی شرایطی که باید صاف و سفت و سخت فکر کنم هوس می کنه من شخصیت های طنز بسازم . من هم کیف می کنم ... شونه هامو شل می کنم و بیشتر از هر وقتی دل خوش می کنم به خدائی که این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم حضور قدرتمندش رو پشت سرم حس کنم و یاد وجیهه می افتم که گاهی ظهرها با هم از دانشگاه بر می گشتیم و وجیهه محکم می گفت : دلتو بسپار بخودش ...

حالا وجیهه مدت هاست ازدواج کرده و آخرین خبری که ازش داشتم اون پسر کوچولوشه ... و چیزی که از یه دوست معمولی برای من به یادگار موند این قدر با ارزشه که حالا بعد اون همه سال و بدون هیچ ارتباطی من رو یاد اون می اندازه ! نه ... این جمله تکراری تر از اونیه که فقط از اون شنیده باشم اما استحکام گفتن وجیهه قلب کوچیک منو پر می کنه !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ ساعت 23:38 توسط مرجان
|