گاهی روزهای نادر توی زندگی پیش از اون که بفهمی کی و چطور می بینی که چقدر زندگی شبیه داستان های توی کتاب شده و هاج و واج فکر می کنی و بعد چی ؟! ... برای بعد چی هزار و یک جواب هست که آدمی می ره قشنگ ترین جواب رو می چسبه و همزمان به سخت ترین جواب نگاه می کنه. یا شاید من این طور باشم ... بهرحال این روزها با تموم قدرت دارم تلاش می کنم درست ترین کاری که به ذهنم می رسه رو انجام بدم . و کسی رو نمی شناسم که بگه : درست ترین کار و بعد براش دلیل نداشته باشه . خیلی خب ! من هم دلیل دارم . دلیل ها بسیارند اون قدر بسیار که کافیه یه نفر توی این دنیا تصمیم بگیره توجیه کنه اون وقت می تونه حالا حالاها دلیل بیاره . نه ! من می خوام دلیل بیارم. دلیل های حسابی و بزرگ و کت و کلفت ... دستم رو ببرم بالا و کف دستم رو بگیرم رو به آدم ها : ببینید ... دلیل من این جاست . توی این قلبی که به سینه ام می کوبه ، توی این ذهنی که حس می کنم با حالت منطقی اش شبیه یه پروفسور دماغ گنده است با یه من سبیل مشکی ضخیم و یک عینک ته استکانی با فریم سرخ !

تخیل من از بازی کیف می کنه ... از این که توی شرایطی که باید صاف و سفت و سخت فکر کنم هوس می کنه من شخصیت های طنز بسازم . من هم کیف می کنم ... شونه هامو شل می کنم و بیشتر از هر وقتی دل خوش می کنم به خدائی که این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم حضور قدرتمندش رو پشت سرم حس کنم و یاد وجیهه می افتم که گاهی ظهرها با هم از دانشگاه بر می گشتیم و وجیهه محکم می گفت : دلتو بسپار بخودش ...

 

                            

 

حالا وجیهه مدت هاست ازدواج کرده و آخرین خبری که ازش داشتم اون پسر کوچولوشه ... و چیزی که از یه دوست معمولی برای من به یادگار موند این قدر با ارزشه که حالا بعد اون همه سال و بدون هیچ ارتباطی من رو یاد اون می اندازه ! نه ... این جمله تکراری تر از اونیه که فقط از اون شنیده باشم اما استحکام گفتن وجیهه قلب کوچیک منو پر می کنه !