صفحه ی وبلاگمو باز می کنم . صدای آهنگش رو که می شنوم اشک هام صورتمو خیس می کنن ... روزهای زیادی گذشته . روزهائی که ننوشتم . بنا بر مصلحت هائی که بسیارند : بسیار و من از همه ی مصلحت اندیشی ها بیزارم : بیزار !

صبح که چشم باز کردم هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا ؟ مثل خیلی از چراهای دیگه ئی که هیچ وقت جواب نگرفتم . هیچ وقت ...

روح خراشیده ام روی دستم افتاده و من تنها نگاهش می کنم و از اون بابت تمام روزهائی که قول روزهای خوب بهش دادم شرمنده ام ... شرمم می شه وقتی به تنی نگاه می کنم که توی گرم ترین و سردترین روزها با من همراهی کرد . تمام اون زرق و برق ها و رفاهی رو که دیگران نثار تن شون می کردند ازش مضایقه کردم تا روحمو بزرگ کنم ... تا یاد بگیرم لبخند بزنم و زدم ... تموم فشارها و سختی هائی که یکی دو تا هم نبودند لبخندمو نتونستن کور کنن ...

حالا امروز زیر بار تازیانه های نامهربونی که نثار این جسم و این روح شد با چشم هائی به اشک نشسته تنها دل خوشی ام صحبت های یه مرد بزرگه که اونم توی زندگیش جنگید و جنگید .

 

             

 

جنگ با سختی ها ، جنگ : جنگ توی میدون جنگ واقعی ، توی زندگی ... و دلم می خواد می فهمید که من فقط یه سرباز ساده ی زخمی ام : همین ...

سرباز زنی که شاید باید به حرف ملیحه گوش کنه و پیش از اون که دق مرگ شه بره تو یکی از همین امامزاده ها و به سبک زن های عامی با تموم قدرت جیغ بکشه تا بلکه سوز این خراش ها توی این هوای سرد سرد کمی کم تر بیازاردش ...