شاید این حس فقط برای امشب باشد ... شاید امشب خیلی زودتر از همه ی شب های پیش بگذرد . شاید : ولی من امشب را بسیار دوست می دارم ... دوست می دارم چون خدای من امشب در آغوش من که حتی نزدیک تر در من است ... می بینمش که چطور با هر نفس من نفس می کشد ... می بینمش که چگونه با لرزش بی دلیل بدنم می لرزد ! و دوست دارم فقط نفس بکشم چون خدا این جاست ! توی قلب کوچک من و من دیگر آرزو نمی کنم کاشکی یک پرنده بودم که اینک تمامی پرنده ها یک باره توی سینه ی من به آسمان بلند می شوند انگار و تمام پنجره های بسته بی صحنه ی کلیشه ئی با پرده ئی در باد باز می شوند و انگار کسی از عمیق ترین حفره های عالم فریاد می کشد: ببین ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 23:23 توسط مرجان
|
میخواهم آب شوم در گسترده افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم حس می كنم و میدانم دست می سایم و می ترسم باور می كنم و امیدوارم كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد میخواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود