بی حال و خسته توی دفتر نشسته بودم . آقای ح با خانوم متصدی کتابخونه بحث می کردن ... مونده بودم چه جوری جواب حرف های دفعه ی پیش آقای ح رو بدم ؟ چطوری بگم که جو اون کلاس باعث نمی شه هیچ وقت سست شم ! نه آقای ح خیالت راحت ... من هرگز به مردی که فکر می کنه با 4 تا کلمه ی پورنو تابوشکنی کرده ، دل نمی بندم ! هرگز مجذوب سبک داستان نویسی با فکر دخترهای بالغی که افکارشون راجع به مردها هنوز به اندازه ی بلوغشونه : نمی شم ... من اون قدری که فکر می کنی تند و تیز نیستم اما نمی تونم صبر کنم اون آقای جانماز آب کشیده ی خنک بره و بیاد و بابت فالاچی خوندنم بخنده و فکر کنه زنی هستم در پی اثبات قدرت های زنانگی ! من تند و تیز نیستم آقا ولی وقتی می بینم اون غول بیابونی تموم قدرتش رو منعطف می کنه تو بازوهائی که از بس زور توشون گندیده داره می ترکه و اون صدای نکره اش رو هل می ده سمت یه بچه افغانی مردنی که داره توی آشغال ها سرچ می کنه نمی تونم بایستم و نگاه کنم ... من به عکس از همیشه آروم ترم . خیلی وقت ها حال ندارم به کسی بگم : ولی من نظر دیگه ئی دارم ... بیشتر از همیشه لازم دارم تقصیرها رو یه نفره به دوش بکشم . بیشتر از همیشه نیاز دارم خودمو پیش خودم خورد کنم! من اون قدر ضعیف و درمونده ام که وقتی مرضیه زنگ می زنه و خبر می ده اون قاتله که این روزها داره پشت هم آدم می کشه سمت و سوی مسیر احتمالی منه هول برم می داره و فکر می کنم اگر بمیرم شک ندارم جاهل مرده ام !!!

 

                               

 

می بینی ؟ من می ترسم ... زیاد ! اون قدری که هیچ وقت جرات ندارم به چشم های کارگرهائی نگاه کنم که توی سرمائی که تابش رو ندارم با لباس های پاره آشیانه های گرم می سازن ... اون وقت چه طور فکر می کنی احتمال داشته باشه برم توی دسته های سیاسی و زل بزنم توی چشم این آدم ها و شعار بدم ... می بینی ؟ من خیلی ترسویم ... اون قد ترسو هستم که گاهی بابت چین و چروک ها و دردهای مامان بابام ساعت ها در اتاقمو می بندم ، اون قد ترسو که وقتی حس می کنم ممکنه وضع فردا بدتر از امروز باشه سرمو توی بالشم فرو می کنم ...

 نه باور کن من از اونی که فکرش رو می کنی خیلی کوچیک ترم . اون قدی که لازم نیست بابت دل بستن به این جوانک ها بابت من نگران بشی . همه ی این جوانک ها چشم هاشون پی دخترهای سرزنده ئیه که خوب بلدند نقش معشوقه رو ایفا کنن نه یک پپه ئی مثل من که وقتی چشمش به ساعت چهارراه می افته : 6 ... اشک هاش مهار از دست می دن فقط بابت پیچیدگی احساساتش ! دلم تنها شاید به همین خوش باشه که شاید کلمه ها برای داستان شدن پی زنی می گردند که زندگی را انتخاب کرده باشد ... و من زندگی را انتخاب کرده ام نه بابت ترس از مرگ ...