دیگران رو نمی دونم اما لذت بزرگی برای من محسوب می شه که فکر کنم یه کتاب نصفه نیمه پر از جمله های تاثیرگذار توی خونه انتظارمو می کشه . از وقتی هوای آزاد بیرون بهم خورد یه لبخند بی اختیار کنج لب هام نشست . لبخند لجوجی بود ! اون قدر لجوج که داشت کفری ام می کرد . هر چی سعی می کردم جمع اش کنم فایده نداشت حتی وقتی خانوم کنار دستی با عصبانیت نگاهم می کرد و لابد لبخند من یک فحش حسابی به ابروهای گره خورده اش بود ! تلاش بیهوده ئی بود ... حس کردم شبیه اون خانوم قاسمی شدم که اون روزها که من یه دختر کم سن بودم داشت طرحش رو توی مرکز بهداشت می گذروند و همسن الان من بود . همیشه ی خدا لبخند به لب داشت . وقتی اخم می کرد و عصبانی بود هم لبخند داشت و این تضاد توی صورتش رو هرگز دوست نداشتم . یک جورائی با زهرا از لبخند مداوم تکراری بی فلسفه اش حرصمون درمی اومد .

لبخند بی اون که بدونم به کجای وجودم گره خورده که این قد سفت و مصممه ادامه داشت تا به خونه رسیدم و سرشار از احساساتی که مثل حباب های روی آب جوش می دوند و سرخوش اند با این که می دونن لحظه ی بعدی شاید نباشند ، روی زمین کنار بخاری دراز کشیدم و خوابیدم ...

وقتی بیدار شدم کف پاهام رو به بخاری چسبوندم و غرق "عقاید یک دلقک شدم " ... گاهی از قدرت قلم نویسنده ( هانریش بُل ) غرق لذت شدم ، گاهی برای شخصیت اصلی که یک دلقک منطبق نشده با سیستم تظاهر به سبک انسانی دل سوزوندم و گاهی همراه با دلقک گریستم : " به هیچ چیز فکر نکن . نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بروی دمپائی هایش می چکد . "

 

                         

 

مسئله این جاست که مردی حاضر نیست زیر گروه هیچ کدوم از این دسته های به ظاهر مدافع حقوق انسانی بشه و تموم مذهب و عقیده اش به اصول انسانی ختم می شه ... شوخی نیست ! اگر هر کدوم ما هم جای اون باشیم شبیه اون یه روز تو صحنه ی نمایش زمین می خوریم حتی اگه مثل اون این کار عمدی باشه ... و من فکر می کنم هنوز شهامت مبارزه با فکر غالب با یه جامعه رو ندارم ...

و من باز از این که فکر کنم : آزادای دارم ... لرزیدم ! به تموم چیزهائی که توی زندگیم آزادی من رو نقض می کنن فکر کردم و باز درمونده و نگران به سمبل آزادی توی ذهنم پناهنده شدم : کبوتر سپیدی که تو یه آسمون پر ابرای سفید محکم و متوالی پر می زنه ... و هم چنان فکرم درگیر جملاته : " هر دو می دانستیم دیگران علی رغم واقع گرا بودن شان به ابلهی عروسک های خیمه شب بازی می مانند که هزاران بار دست هایشان را به گردن خود می رسانند ، اما قادر به کشف نخ هائی که به وسیله ی آن ها آویزان شده نیستند ... "

نمی دونم اما با وجود هراسی که بابت این مسئله دارم می تونم بگم هیچ چیز حتی اون دلشوره و قل قل جوشیدن دلم تو این روزا ، مانع از لذت بردن من زمانی که لیوان های چای از پی هم کنار من ردیف می شن و شب می شه و کتاب به آخر می رسه نشد !

توصیه می کنم این کتاب رو بخونید . اندیشه های عمیقی در این کتاب هست که راجع به کلمات حجیمی مثل عشق ، مرگ و زندگی با کلماتی جفت و جور کنار هم برای ساعتی هم که شده باعث می شه زمان فراموشت شه و غرق در تفکرات دلقکی بشی که تو را وادار می کند عقایدت را کمی زیر و رو کنی !