Special Night
وقتی با زهرا برمی گردیم خونه اکثراً به این می مونه از اکس پارتی برمی گردیم تا یه کاری که از صبح تا حالا مشغولش بودیم . به همون حالت غش و ریسه و خنده های با دلیل و اکثراً هم بی دلیل !!! می آم توی خونه . اکثر مواقع هم دیر می آم ! همه چپ چپ نگام می کنن ، گاهی همراه با غرولند ... من اون قد خسته و راضی ام که این غرولندها رو هم به جون می خرم و به روم نمی آرم . بقیه هم کوتاه می آن و روز از نو ...
دیشب اما وضع فرق می کرد ! با چشمای اشگی و سر پائین و بی حال اومدم ... نه شام خوردم و نه سریال هر شبو دیدم حتی دست و دلم نرفت یه کلمه یه چیزی بخونم !
این روزا زیاد حساس شدم . به حرف کوچیکی دلم می شکنه . شدم عین پیرزنائی که آخرای عمری به تقی حس می کنن زیادی ان ! بنازم قدرت خدا رو که یه جفت چشم هم بهم داده که حسابی اشگ واسه ریختن دارن ! و یه دماغی که با یه حس گریه حتی قبل از اون که گریه کنم ! سرخ می شه : سرخ تر از همه ی توت فرنگیای دنیا ... فقط کافیه اراده کنم . همش یه حرف بود . بعدش حس همون پیرزنه ! اون قد که حتی وقتی زهرا دستشو دورم حلقه کرد پسش زدم . چند دقیقه نگذشته نوبت اون بود . راننده ی آژانس با کنجکاوی نگامون می کرد . وقتی پیاده شدم چشمای قرمزشو که دیدم فهمیدم امشب بدجوری با هر شب فرق داریم ...
صبح هم که انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده ! مثه همیشه که تو اوج گیس و گیس کشیامون باهم موندیم . ماجرای دیشبو مرور کردیم . خب تو اونو گفتی من اینو گفتم و ... زهرا مصرانه تکرار می کرد : من از تو دلجوئی کردم ، تو که از من دلجوئی نکردی و تموم طول روز تا می اومدم دلیلمو بگم نمی شد . یه بار باید از تاکسی پیاده می شدیم ، یه بار می رسیدیم دم مغازه ای که باید خرید می کردیم ، یه بار یکی می اومد ، یه بار کلاس من دیر شده بود ووو...
ظهر که شد هم سر ناهار خوردن یه دور اساسی واسه هم چش و ابرو اومدیم و این وسط نوید بدجوری صدمه خورد که ماها به تیپ هم زدیم اون دیشب فیلمشو ندید ، حرص خورد و ظهرم کلی این وسط اعصابش خورد شد .
نهایتاً وقتی رفتیم توی آموزشگاه و داشتیم با هم با فراغ بال ! گپ می زدیم ، چشمم افتاد به استاد که داشت چپ چپ نگام می کرد . تاکید کردم این پرونده که بازه باید امشب بسته شه . بدو از هم خداحافظی کردیم و بعد کلاس توی اتوبوس بجای این که مثه هزار و یه دفعه ی قبل با هم مسئله رو زیر و رو کنیم رسیدیم به همون جا . دلیل من ! خب من چیکار کنم که همیشه ی خدا وقتش که : نباید ... نمی تونم جلوی گریه مو بگیرم ؟ چیکار کنم که این جور وقتا هر چیز کوچیکی به بزرگ شدن سایز قطره های اشگم کمک می کنه ؟ اون قدی که حتی نتونم حرف بزنم چه رسد به دلجوئی ! چه وقتائی که بابت همین مسئله نتونستم از حقم دفاع کنم ...
نهایتاً توی اتوبوس ، اون صندلی بالایا ، بجای دیشب بغلش کردم ، همو بوسیدیم و پرونده مختومه اعلام شد و قرار شد حق اعتراض هم نباشه . موقع برگشتن از هر شب بیشترترتر خندیدیم . امشب هم با همه ی شبا فرق می کردیم . امشب نه چشمای اون قرمز بود نه من ، بی دلیل هم نمی خندیدیم ، خستگی برای خداحافظی عجولمون نمی کرد ! حس می کردم سبکم . دست هم رو که فشار دادیم بیشتر از همیشه دستش جلو رفت ... جلو جلو ... یه آن تموم زندگیمو دست کشید !
دلم هوس لب آب رو کرده ، وقتی همه ی شهر خواب باشن ، وقتی همه جا تاریک باشه ، وقتی بارون بیاد ، وقتی که ماه کامل باشه و یه نفر یواش یواش زمزمه کنه :
اگر که بیهده زیباست
شب ...
برای چه زیباست شب ؟
برای که زیباست ؟
شرایط دلبخواهم فراهم شدنی نیست ! من توی این چهاردیواری ، با این انوار مصنوعی و یه آسمون بی بغض و ماهی که حتی نمی دونم تو چه وضعیه و تازه ... کی رو دیدی نصف شبی لب آب هوس شاملو با شیرکاکائوی داغ کنه ؟ ها ؟