استخر ظهر جمعه
بدنم درد می کنه ، پاهام گرفته ، دل درد گرفتم ، بی حالم ... هر چند دقیقه یه بار هم چندتائی فحش قشنگ حواله ی خودم و زهرا می کنم و به روح خودم و اون لعنت می فرستم . یکی نیست بگه شماها که همیشه ی خدا از آب و استخر فراری بودین حالا بی هوا چی شد مقابل تعریف های مبنی بر آرامش بخشی استخر کوتاه اومدین و بابای خودتون رو تو آب درآوردین ؟
اول که پامون رو گذاشتیم توی اون آب یخای ضدعفونی جیغمون رفت هوا : مااااااااااادر شوکوه ... بعد هم کلی طول کشید تا بریم توی آب . تا جون داشتیم خندیدیم ... دست و پامون الکی توی آب حرکت می کرد ... کم کم به پیشنهاد خانوم تصمیم گرفتیم بپریم بالا پائین بلکه یه کم شناگرای استخر رو از رو ببریم . خب وقتی یه بچه نیم وجبی عینهو قورباغه اون وسط جولان می داد زور داشت ما فقط بپلکیم دیگه ... دست همو گرفته بودیم یه کم ادای رقص درمی آوردیم ، یه کم ادای کانگورو ! بعد هم کل استخر رو کانگوروئی بالا پائین پریدیم و زهرا گفت : دور دوم شنای کانگوروی جام فلان ...
اون لحظه ئی که زهرا اون بالا ایستاده بود و جوگیر می خواست توی کم عمق شیرجه اساسی بزنه من همش می ترسم با مخ بره اون کف ... نهایتاً با پروئی نشست لبه استخر و پرید تو آب و تازه کلی هم ذوق کرد که شیرجه زده !!!!!!!!!!!!!!
یه خورده بعد من به مخم فشار آوردم تا از گذشته های دور اون یه ذره شنائی که بلد بودم رو بیاد بیارم و به زهرا هم پیشنهاد داد امتحان کنه ... خدا نصیب نکنه داشت توی کم عمق غرق می شد!!! سه دفعه رفت زیر آب و دراومد و من عینهو په په ها داشتم نگاش می کردم . تا خانومه سوت زد تازه انگار فهمیدم باید بگیرمش ... اون لحظه ی تاریخی بود که من پریدم توی دریا !!! و با کلی شنای زیر آب و روی آب و کرال و قورباغه و ... فرسنگ ها فاصله رو طی کردم و کشیدمش از آب بیرون و اون به محض این که توی ساحل نفسش جا اومد گفت : من به تو مدیونم ! تو جون منو نجات دادی ...

قضیه استخر رفتن ما به اون جا رسید که رفتیم توی سونای خشک و دراز کشیدیم و کمی یوگا کار کردیم . بعد هم کلی توی سونای تر جیغ و جار کردیم و تا اومدیم بجنبیم سوت ها رفت هوا که سانس تموم شد و ما تازه فهمیدیم نیم ساعت دیر اومدیم !
وقتی اومدیم بیرون کلی بدن درد گرفتیم . با هزار جون کندن خودمو رسوندم خونه . به سرعت خوابم برد و حالا که بیدار شدم اس ام اس های زهرا از پی هم نشون می ده تا چند روز آینده این درد ادامه خواهد داشت ... و من امروز رو با همه ی دردش دوست داشتم ... تموم لحظه هائی که بابت یه تجربه ی مشترک با زهرا دست هم رو گرفته بودیم ، تموم جیغ هائی که از سر لذت کشیدیم و خنده هائی که مدت ها بود از ته دل نداشتمشون... اما پشت دستمو داغ کردم استخر نرم : نه زهرا اصرار نکن !