تمام روز را دویده ام ! خودمانی ترش می شود : سگ دو ! همه ی کارها با عجله آمیخته بود . حتی زمانی که نشسته بودم به حرف های سخنران گوش می کردم داشتم با این ذهن بی نوایم سگ دو می زدم ! به قیافه ی آن همه آدمی نگاه می کردم که با شور و شوق برای گرفتن کلمه ها از دهان آقای سخنران مسابقه گذاشته بودند تا ببلعندش ... دختر کنار دستی ام که از توی اتوبوس با هم آشنا شدیم و کلی در وصف مثنوی پژوهی هاش گفته بود آن اواخر کار داشت می نالید و وقتی من با پروئی لبخند زدم که خسته نیستم زمزمه وار گفت : چه پشتکاری داری تو ... و من بی معطلی یاد دخترک توی کلاس نقد افتادم که وقتی مسیر رفت و آمد کلاس هام را فهمید همین را گفت و یاد بقیه ...

راست می گفتند ! چه پشت کاری دارم من ... خودم تعجب می کنم از این استمرار و شدتی که برای حضور توی این قشر ادبی دارم ! چه گیری داده ام من !گاهی روزها همه ی روز به انتظار آن لم دادن های کلاس حافظ و  مکاشفاتم منتظرم ...

آقای سخنران به علت ترس هائی که داشت به این که سوالات را برایم مکتوب جواب بدهد اکتفا کرد و من فکر کردم آدم ها با همه ی ابهتی که بابت نامشان پیدا می کنند چقدر می ترسند ! ... وقتی لابلای آدم ها آن پیرمرد عکاس را دیدم که موقع حرف زدنش آدم فقط باید کیف کند ، کلی ذوق زده شدم . خندید و از رنگ ناخن هایم تعریف کرد و بعد به عادت معمولش از طبیعت گفت ... و گفتنش شبیه ما نیست ! وقتی حرف می زند من حس می کنم تازه دارم می فهمم ستاره یعنی چه و آسمان چیست !!!

بعد با شیرین بهانه گیر آوردیم برویم توی کتابخانه و من لابلای کتاب ها مثل کرم بلولم و توصیه کنم این رو بخون ... اون رو بخون ... این رو خوندی ؟ نظرت در مورد این یکی چیه ؟ ...

و بعد بیایم خانه و بی معطلی بیایم توی این اتاق و بدو بدو بخوانم ... ایدز... ایدز ... ایدز ... و لابلای خواندن ها برای کودکان بی گناه اشک بریزم ! و باز فکر کنم فلسفه ی آمدن این بچه ها به این دنیا چیست ؟ و باز یاد حوض سلطون مخملباف بیفتم و پیش بینی کنم شاید این دنیا برای من هم حوض سلطونی باشد که همیشه باید توی آن دست و پا بزنم ! مثل آن کودکی که پیش از آن که بداند چه لذتی دارد آدم وقتی خیلی خسته است فروغ بخواند و گریه کند و خستگی اش توی اشک های بخار کرده اش برود ! : بمیرد ... مثل آن کودکی که پیش از هر فهمیدنی درد را بداند !

و حالا در نیمه شبی سخت آمیخته با سکوت کارهایم را جمع کنم تا بروم خواب ببینم ... خوابی که نه تویش کودکی درد بکشد ، نه کسی بترسد ، نه پاهایم زوق زوق کنند و بقول سهراب : یک دهان مشجر از سفرهای خوب حرف خواهد زد ؟