نویسنده ئی چون هدایت
این که وقتی می نویسی مواد کارت چی باشه خیلی مهمه... این که اون مواد رو از کجا بیاری هم مهمه ! گاهی اوقات توی پائین ترین و پر ازدحام ترین مناطق شهر که راه می رم حس می کنم اون قدر زندگی اون جا جریان داره که هرگز توی زرق و برق خیلی جاها نیست و اون قدر صحنه برای نوشتن هست که تا چند روز پر می شم اما هیچ وقت اون قد آدم پی گیری نبودم و یا لااقل نمی دونستم که باید باشم که برای خلق کردن به دنبال جائی یا کسانی برم . امروز داشتم کتاب گفتگوها رو که به همت آقای دهباشی تالیف شده رو می خوندم . به مصاحبه ی خانم سیمین دانشور که رسیدم ، چشممو گرفت . یه قسمت از اون رو می ذارم این جا.توضیحات خود خانم دانشور به اندازه ی کافی گویاست تا من حرفی نزنم :
- خانم دکتر دانشور در طی مصاحبه هائی که تا کنون با جنابعالی انجام شده مکرر درباره ی دوران های زندگی شما سوالاتی مطرح کرده اند که به تناسب پاسخ هائی از سوی شما ارائه شده است . بنده فقط یک سوال دارم و آن این است که آیا نکته ئی ، خاطره ئی ناگفته باقی مانده است که شما تا کنون مطرح نکرده باشید ؟ اگر چنین است امکان دارد بفرمائید ؟
سیمین دانشور : از ویر خاطره گوئی و خاطره نویسی بیزارم ، مگر این که خاطره ای گشایشی باشد برای راهیابی به کار یا راز یک شخص یا شخصیت بزرگ و به همین جهت آشنائیم با صادق هدایت اشاره می کنم . دکتر کریم هدایت عموزاده ی صادق هدایت در شیراز طبابت می کرد و با پدرم دوستی فراوان و نشست و برخاست خانوادگی داشت . دراین گردهمائی ها من انشاهایم را می خواندم و یا شعرهائی را که از بر داشتم و یا گرامافون بوقی را راه می انداختند .یک روز دکتر کریم هدایت تلفن کرد و گفت » عموزاده ی من صادق خان از تهران آمده است . نویسنده است . تو شاید زبان او را بفهمی ، چون تو هم نویسنده ای . گفتم هر کس شما انشایش را می پسندید که نویسنده نیست . با این حال رفتم . صادق خان چشمش که به من افتاد گفت : تو که یک دختربچه ای . گفتم : چهارده ساله ام . گفت : می خواهم مرا به جاهای عمومی و محلات فقیرنشین ببری. آیا خودت را راه می دهند ؟ گفتم : دختر دکتر دانشور را همه جا راه می دهند . با او به قهوه خانه ی سر دومیل رفتم . بردمش سر تل حصیرباف ها ، محله ی یهودی ها ، آسیاب سه تائی ، مدرسه ی خان و به دیدار سیاه خان که فقط غمگینش کرد . من مدام می پرسیدم چرا نرویم باغ های مسجد وردی ؟ باغ دلگشا ؟ نارنجستان قوام ؟ می گفت : برای من آدم ها مهمند . پرسیدم : آدم های پاپتی ؟ چشم هایش از زیر عینک برق زد و گفت : خوب فهمیدی . و پرسید : یک کار دیگر هم برای من می توانی بکنی ؟ هر چه ضرب المثل و نقل و نغز شیرازی بلدی یا همشاگردی هایت یا خدمتکاران خانه ات بلدند برایم جمع کن و بنویس .
برایم جالب بود که انتخابی از پاپتی های مورد نظرش می کرد و با آن ها حرف می زد و تند و تند یادداشت برمی داشت . یک رو گفت : امشب جائی می روم که تو نمی توانی بیائی اما قدر خودت را بدان . یک چیزی می شوی .

بعدها که با خانواده ام به تهران آمدیم دوستی ما از سر گرفته شد . مخصوصاً که خانه ی آن ها هم به خانه ی ما نزدیک بود . برایم اعتراف کرد که بارها به قهوه خانه ی سر دو میل رفته و داش آکل را نوشته و گفت : آن شب که ترا با خود نبردم می رفتم محله ی مُردستان ( نظیر ناحیه ی 10 تهران ) و آن جا طرح علویه خانم را ریختم . واضح بود که ادبیات عامیانه (فولکلور) را هم کمابیش همین طور جمع آوری کرده بود و چه طرح عالی و نو برای راهنمائی آن ها که پس از او آمدند . لابد می دانید که " بوف کور " هدیه ی هدایت از سفر به هند است و می بینید برای خلق چنان اثری چه راه دور و رنج بسیاری را تحمل کرده .