امروز سیزه مون به در کردیم اونم سرکار ! هیچ پشیمونی از این که دارم توی روز طبیعت کار می کنم نداشتم . من و زهرا و نوید بودیم . تا بخودمون جنبیدیم  وقت رفتن شد . هوای نیمه ابری امروز بدجوری بوی بارون می داد . چشم باز کردیم و تو یه تریا بودیم . کمی توی کار زوج های کنار دستی کنجکاوی ! کردیم ، کمی حرف زدیم ، کمی هم متوجه شدیم باید بریم . وقتی پامو گذاشتم توی خونه هنوز 5 دقیقه نگذشته بارون شروع شد و من هی حرص خوردم : چرا زودتر نه؟

یه پر گنده ی پرتغال توی دهنم کردم . دارم با خفت می خورمش . انگار مجبورم کردن ! همزمان به این فکر می کنم می شه با دست چشم یه آدمی رو درآورد ؟ ( فقط با دستا ... ) . این یه سواله و اصلاً هم من افکارم این جوری نیس اما اون فیلمی که مثلاً وحشتناکه تنها برای من حاوی همین سوال بود : می شه ؟؟؟

تو همین لحظه ها ملیحه اس ام اس زد . با اس ام اس که نمی شه درد و دل کرد . خدا پدر و مادر این بل رو بیامرزه که با یه خط تلفن صدای از ته چاه یه دختر دل تنگ رو به گوش من رسوند . من از ملیحه هم کوچیکترم ، تجربه ی شوهرداری هم ندارم ! فقط بلد بودم خودمو جاش بذارم و بنابر طبیعت زنونه ای که وقت دل تنگی یه گوش صبور می خواد : گوش باشم ! و بعد نظرمو اعلام کنم : سیاست داشته باش دختر ! ... طفلکی درمونده گفت که اصلاً بلد نیست . با اون اطلاعات گنگ و سربسته ای که به من داد فقط تونستم یه جمع بندی کنم و ازش بخوام بجای لج بازی و نظر دیگرون ، بشین با شوهرت حرف بزن . خب حرف هم زده بود . راست هم می گفت : استاد فلسفه رو که به این آسونیا نمی شه متقاعد کرد : یا امام ...

شاید بهتر باشه بجای حرص خوردن و بالا و پائین پریدن دست شوهرش رو بگیره و به زور هم که شده بی توجه به دور و بری ها ببره بیرون . از روزی که ملیحه خواست " بله " بگه من و نرگس به جز و ولز افتادیم ، اما انگار بعضی چیزها توی زندگی آدم زیادی قسمته !

گاهی فکر می کنیم باید تو شرایط خاصی باشیم تا نتایجی رو بگیریم که فقط به درد خودمون می خوره . نتایجی که اگه اون شرایط و سختی ها نبود هرگز نمی فهمیدیمش . فکر می کنم شاید ملیحه باید این روزا رو بچشه تا خیلی چیزا رو بدونه .هر آدمی برحسب خودش باید به یه جاهائی برسه . یه وقتائی می شه من با یه جمله : یه جمله ی ساده ی ساده مثه این اندازه ی یه دنیا لبریز می شم :

 وقتی دیدید نمی توانید چیزی را تغییر دهید ، صبر کنید تا خدا آن را تغییر دهد – محمد رسول الله

این جمله برای من حاوی روزهای زیادیه ! روزهائی که دست و پا زدم ، دست و پا زدم و به هیچ دستاویزی نرسیدم اما یه روز تصمیم گرفتم ، به این چیدمانی که توش گذاشتنم یه جور دیگه نگاه کنم . مهم نیست که توی این چیدمان ها کجای کاریم ؟ چه سختی هائی هست ... مهم اینه که اون چیدمان و اون دردها برای بزرگ شدن لازمه . مثه وقتی نیچه می گه : " هر آن کس که می خواهد پرواز کردن را بیاموزد ابتدا بایستی ایستادن و راه رفتن و دویدن و صعود کردن و رقصیدن را یاد بگیرد . هیچ کس پرواز کردن را با پرواز کردن نمی آموزد ! "

ایستادن و راه رفتن و دویدن و ... کلمه هائی ساده ئی به اندازه ی فعل ظاهری شون نیستن . باید ایستادن رو یاد گرفت . گاهی باید ایستاد : ساعت ها ، روزها ... سال ها ! باید ایستاد و ایستاد و ایستاد تا یه روز با یه کوله بار از ایستادن بشه راه رفت ... بشه دوید ، بشه بالا رفت و رقصید . رقصیدن بدجوری توی خونم بالانس می زنه . برای رقصیدن راه زیاد هست . بارها رقص بزرگی توی نگاهی دیده ام ، رقص توی کلمه ها ... رقص توی آرام ترین چیزها ! و بعد یک روز چشم باز کنی و ببینی که زندگی به تو چه خواسته بیاموزد و تو چه آموخته ای ؟

ساده ترین روش ممکن نشستن و دست روی دست گذاشتنه ! نه این که بشینی و دستات رو توی هم قفل کنی . آدم هائی رو دیدم که مدام در تکاپو و تلاشند ولی ته ماجرا رو که ببینی دستاشون روی هم قفل شده ! سال هاست به یه سبک زندگی می کنن ، حرف می زنن ، اعتقاداتی ثابت ، تعصباتی کور ، افکاری خاک خورده و دست هائی به هم قفل شده ... دست هائی که براشون مهم نیست که گردگیری کنن ، پرده ها رو کنار بزنن و لمس کنند ... انگار نه انگار که کسی پشت شیشه مدام در می زنه . همیشه اما منتظرن ! منتظر یه خونه ی بزرگ تر ، یه ماشین بهتر ، یه هیکل مناسب تر ، یه روز بهتر ، یه زندگی بهتر ، یه خوشبختی که همیشه ی خدا بعداً میاد !

روش دیگه خوشبخت بودنه ! همین ...