بسان یک درخت
امروز یک جورائی رنجیدم . یک جورائی جوش آوردم ! وقتی نشستم توی تاکسی همون شعر قدیمی داشت می خوند : می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به یاد می مونه ... اشک پهنای صورتم رو برداشت . به پازل متلاشی آدم هائی که دوستشون دارم فکر کردم ... به زخم زبون هائی که گاهی عجیب دلمو می شکنه و خودم که تصمیم گرفتم دوام بیارم ! وقتی رسیدم خونه سرم عجیب درد می کرد . یاد نامه های سراسر مهر نادر ابراهیمی افتادم . هرازگاه وقتی از عواطف آدم ها ناامید می شم این کتاب رو باز می کنم و یکی از نامه هاش کافیه تا باور عشق از یادم نره !!! که باور کنم هنوز می شه توی این دنیا فرای همه ی نسبت هائی که هست ، عادت هائی که با عشق اشتباه گرفته می شه ، احساس رو پیدا کرد ...
نامه ی بیست و سوم
عزیز من !
زندگی ، بدون روزهای بد نمی شود ، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد، هم چون برگ های پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند ، و در زیر پاهای تو ، اگر بخواهی استخوان می کشنند ، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند .

عزیز من !
برگ های پائیزی ، بی شک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند ...