دل ام تنگ است ... بسیاررر
دل تنگم و خوب نمی دونم چرا ؟ ... تلاشی ندارم علتش رو بفهمم ... علت ؟ علت ها بسیارن برای این که بهم فرمان بدن دل تنگ باشم . حتی حوصله ندارم فکر کنم برای آروم شدنم باید چه کار کنم ؟ ... مهم نیست . همه چیز در گذره ... من نیز ! حتی اگر دل تنگ ... دلم اما یه پیچک سبز پر رنگ می خواد که خالی دیوار قدیمی و زخمی از یادگاری های ذهنمو از این ماتی دربیاره ...نه ! پیچک علاجش نیست . علاجش ؟ ... علاج ! چه قدر کلمه ی سختیه . اون قدر که بتونم برای دل تنگی امشبم علاجی دست و پا کنم . دوست دارم امشب یه نفر برام قصه می گفت . از اون دختری که تو بالاترین اتاق تاریک یه قلعه ی دورافتاده اسیر بود . مثه من که تو بالاترین نقاط سیاه عالم اسیرم ! ... اسیر ... اسیر آزادی زیاده از حدم ! شاید برای همین بود که امشب وقتی پیرمرد توی دیالوگ میوه ی ممنوعه با هراس و مکرر پرسید : آزادی ؟ آزادی ؟ ... من اشک ریختم و مدام توی ذهنم تکرار شد : آزادی ؟ ...