هرچی بد و بیراه و فحش بلد بودم نثار خودم کردم . یا ساعت کلاس رو اشتباه می فهمم ، یا سوار اتوبوس اشتباهی می شم یا از تشکیل شدن کلاس ها بی خبرم ... وقتی رسیدم کلاس از همیشه شلوغ تر بود . دلم نمی خواست با گروه های دیگه یکی باشیم . چند نفری از بچه های گروه خودمون توی کلاس بودن . درو که باز کردم شروع کردن به حرف زدن که باید بستنی بخری...

تا نشستم خانوم استاد ازم خواست کمی درمورد نگاه توی شعر حافظ حرف بزنم . خندیدم و با پروئی گفتم که مخم ایسته ...

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد ... قبلاً روی این غزل کار کرده بودیم اما گروه های قبلی با ما یکی شدن و تکرار غزل هم تکرار شد !

مابین بحث و گفتگوها حس کردم با همه ی تکرارها همیشه چیز جدیدی هست ! ... مثه اون آقائی که بار اول بود می دیدمش . حرف ها رو توی هوا می قاپید . خیلی جاها که من نپرسیده بودم به عادت همیشه ام : این سمبل چیه ؟ ... اون سوال می پرسید . خیالم راحت شد که با وجود اون خیلی سوال ها رو لازم نیست بپرسم .

وقتی من با پروئی گفتم سعدی از لحاظ ادبی بزرگه نه انسانی و همه ی گروه هوس کرده بودن بزنندم ، داشتم نقاشی می کشیدم !!! به عادت همیشگی ام محو نقاشی های حاشیه ی جزوه ام بودم. وقتی داشتم با ذوق از زوایه ی گوشه ابرمو نگاه می کردم متوجه شدم ابرها توی نقاشی های خودکاری توی کلاس بیشتر از این که بارون ببارن هستن تا خورشید نصفه نیمه رو نشون بدن ! و فکر کردم سعدی اگر این جا بود باید ابرم رو نشونش می دادم که چه قدر خوب بوی بارون می ده ...

بعد از اون همون بحث همیشگی شراب ... همون تضادها ... همون کشمکش ها ... اما این گروه خیلی زودتر پذیرفتند ! یادم به خودم که می افتاد خنده ام می گرفت . انگار فحشم داده بودند !!!

کلاس که تموم شد مابین حرف های من و خانوم استاد همون آقاهه با جزوه اش سر رسید تا مبادا کوچک ترین نکاتی که نامفهوم مونده بود از دستش در بره . وقتی داشت با دقت یادداشت می نوشت خنده ام گرفت . تصور کردم بچگی هاش شبیه همون پسر بچه ی دیروز بوده که توی کتابفروشی به اندازه ی من ذوق داشت کتاب ها رو زیر و رو کنه . کیف سنگین ام روی شونه هام بهم فشار می آورد بی خیال شم مثه مامان اون که از کنجکاوی های پسرش خسته شده بود  که بریم ... مثل آقای کتابفروش که از انداختن مدام کتاب هاش از دست ما دو تا عاصی شده بود.

سرش رو انداخت پائین و پرسید : شما خودتون چیزی خوردین تا حالا ؟ ... برام جالبه بدونم چه حالتی به آدم دست می ده ؟ ... خانوم استاد گفت که نخورده اما دوست داره تجربه کنه ... مرد جوان کنجکاو پرسید : آخه دیدم طوری با شور و شعف حرف می زنید که گفتم شاید ...

مثل همیشه که عادت کرده ام طرفداری اش رو بکنم حرف آقای کنجکاو رو قطع کردم که ایشون همه ی حرف هاشون همراه با شور و شعفه ...

سوال هاش رو پرسید و رفت . من موندم با خانوم استاد و اون حس مالکیت و انحصار طلبی ! تا ببندمش به سوال و یواشکی مابین حرف های معمولی ازش چیز یاد بگیرم ...

سوار اتوبوس که شدیم مابین حرف هاش گفت آقای کنجکاو فلسفه خونده ... کلی ذوق کردم ! فکر کردم شاید بشه برای کنجکاوی های آقای کنجکاو که به جواب رسیده به جواب برسم ...

گاهی اوقات حس می کنم شبیه یک علامت سوال شده ام که وقتی یه علامت سوال دیگه می بینم دوست دارم بفهمم تا حالا اون علامت سوال به چند تا نقطه رسیده ؟ چند بار علامت تعجب شده ؟ ...

پیاده شدم ! دوباره سوار اتوبوس شدم . وقتی اتوبوس با سرعت هر چه تموم رفت زیر پل حس کردم شیرجه زدم توی یک آبی بزرگ ... همه چیز کندتر شد ! نفس نکشیدم ... توی جاری آب وا دادم و وقتی از زیر پل رد شدیم نفس کشیدم ! هوا توی سینه ام چرخید و فکری توی ذهنم پیچید  که زندگی توی این دنیا شبیه لحظه ی زیر پل بود ... با همه ی کندی ها کوتاه بود ...اون قد کوتاه که دوست داشتی برگردی و تجربه اش کنی حتی اگر لذتی برای بردن نداشت !