دوست دارم آخر شب بود . سیر بودم ! حمام رفته بودم و این جا رو کمی مرتب کرده بودم ... با این حال گرسنه ام و با سردرد و خستگی و پا درد می جنگم ! بعد از مدت ها با زهرا تا نفس داشتیم پاساژها و خیابون ها رو راه رفتیم . تا نفس داشتیم حرف زدیم ... دست های من بود که تو گرمای دست های زهرا یخ می کرد ، یخ دست های اون بود که مابین گرمای دستای من بخار می شد! بقول خودمون هرازگاه یکی به مرز انفجار داغ می شه : حالت سکته ای !!! و یا به حد مردن یخ:حالت مردگی ! ...

توی اون مغازه های پر زرق و برق و آدم هائی که پر رنگ و لعاب و تند و تیز بودن من و زهرا مثل دو تا وصله ی ناجور بودیم ... زیاده از حد معمولی !!!

یک بار حتی بی هوا از دهنم پرید بیرون : ما خوشبختیم یا این ها ؟ ... زهرا هم بی مکث گفت که ما ! ... لابد راست می گفت اما گاهی دوست دارم خیلی راحت زندگی کردن رو هم تجربه کنم! گاهی دوست دارم فکر کنم که لازم نیست این قد به پاهای خودم متکی باشم ... از روی تفنن آدامس بجوم و هیچ دغدغه ائی نداشته باشم الا این که یه ست اسپرت بخرم !

گاهی هوس می کنم همه ی این دل مشغولی ها و دغدغه ها و سبک سنگین کردن ها رو بگذارم کنار و شبیه یکی از همین زن ها باشم تا خانوم مغازه دار بهمون نخنده که فرق سایه رو با رژ نفهمیدیم ...

از طرز زندگی ام ناراضی نیستم اما گاهی خسته می شم ! فقط گاهی ! ... اما خوب می دونم که از قدم زدن تو اون خیابون و اون پاساژای رنگی هیچ وقت حس خوبی نصیبم نشده. هیچ وقت ... شاید دلیلش این باشه که می فهمم تا چه حد ساده زندگی می کنم و تا چه حد قانع! تازه انگار می فهمم هیچ وقت کیف زرد نداشته ام ، هیچ وقت اون لباس خواب بلند آبی رو نپوشیدم ، هیچ وقت از مارک آدیداس هیچی نخریدم ، هیچ وقت مطابق مد نبودم ...

باز از فردا فراموش می کنم که دلم چه چیزهائی خواسته ... باز در به در می گردم ماهنامه ی ادبیات و فلسفه پیدا کنم ، باز توی سرم می زنم ساعت کلاس هام یادم نره ، یادم نره که زهرا گفت مدرکش رو ، کتابش رو و سی دی هامو براش ببرم ، باز وقتی جدول حل می کنم کیف مرگ می شم ، باز پام که به خیابون می رسه تند تند توی ذهنم طرح پردازی می کنم ، گاهی دیوانه وار هر چی به ذهنم برسه تکرار می کنم ... و کیف می کنم که چقدر محکم دارم این روزها رو طی می کنم ... فرقی نمی کنه که من خوب باشم یا بد . قصدم نتیجه گیری نیست . قصدم ثبت این روزها نیست! قصد من شاید اینه که به خودم مجال بدم که در هر لحظه خودش باشه ...