برای یکی از نیمه های دیگرم
گوشی ام رو خاموش کردم . بدو پناه بردم به حموم ... بین آب تصفیه شده و اشگ های من هیچ فرقی نبود ، بین هق هق من و صدای ریزش آب کف حموم ... تقصیر کسی نیست که من ادای گلای توی گلخونه رو درآوردم ! که فک کردم : باید ... و منتظر شدم !!! برای دریافت " دوستت دارم" ها نباید انتظار داشت ، نباید " باید " آورد ، نباید حتی : "نباید " ...
با همه ی این حرفا چشم دوختم که از این و از اون محبت ببینم و اگر ندیدم دل شکسته شدم ! مثه امروز که همه تصمیم گرفتن که بریم دوازده بدر چون امکان بارندگی سیزده به در زیاد بود . هرچند من بارندگی رو به آفتابی ترجیح می دم . از همین پیک نیک های خانوادگی ...
دمدمای غروب که شد یه حسی بیخ گلومو گرفت ! یه حسی مثه یه بذر دورافتاده تو یه دشت خشک ! بی اون که زمین توی آغوشش نگهم داره ، ریشه ای برای پیوند باشه یا آبی برای تر شدن و نه نگاهی که رشدت رو ببینه و برای قد کشیدنت ذوق کنه . چقدر خوب بود که یه مادر پا به پای زمین خوردن هات برای هر قدم اضافه دنبالت هورا می کشید ، فقط یه خورشید نامهربون : همین !
دلم گرفت ! دلم عجیب گرفت ... و وقتی که بابت دل تنگی ام ، بابت بذر دور افتاده بودنم ، توجه یک گل کمیابو ندیدم ، پشت کردم به همه ی آدما : قهر کردم !
کاش تو اون گیر و ویر با زهرا اس ام اس رد و بدل نمی کردم که بابت بی توجهی بهش طعنه بزنم! کاشکی جوابش رو نمی دادم ... بجاش جواب دادم ، گله کردم . برام نوشت که دارم بهش ناجور طعنه می زنم ... ناجور بدجوری تو دلم منعکس شد ... تقصیر اون نبود : من ناجور بودم ...
حالا اون طوری نیستم . مثه خیلی وختای دیگه ام . مهم نیست یه بذر دور افتاده باشم که شاید هیچ وقت هیچ کس نبینتش و تو خلوت یکی از همین روزای چل چلی از دلتنگی دق کنه... عوضش یادم افتاد نباید برای گرفتن عشق این پا و اون پا کرد ! باید با هر نفسی هوا رو به عشق آغشته کرد . عشق که عوض نمی خواد ، چشم براه نیس ، دور و نزدیک نمی شناسه و هیچ وخت خدا هم طعنه نمی زنه . بجای این که لج کنم چرا زهرا خیلی وقته نگفته دوستم داره ، من نگم ؟ چرا یادم رفته مثه قدیما لابلای کاغذاش بگم دوستش دارم دوستش دارم دوستش دارم ؟
دلم برای کشتی های هر روز دمدمای ظهر تنگ شده ، وقتائی که از سر و کول هم بالا می ریم ، با یه کلمه ی کوچیک توی بغل هم می پریم و حاضریم تا صبح قیامت حرف بزنیم و مامان زهرا همیشه بپرسه : شما چقدر با هم حرف دارین آخه ؟
![]()
زهرای عزیزم : مدت هاست نوشتن جای خودش رو به گفتن و گاهاً نگاه کردن داده اما خودت می دونی که نوشتن برای من دنیای دیگه ایه و مدت هاست که برات ننوشتم . یاد یه جمله ای افتادم از پروست : " ما کسانی را که از همه بیشتر دوست می داریم با همان مهربانی رنج آمیزی که در آنان برمی انگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان می داریم ، می کشیم ! " من نمی خوام این طوری با جملاتم توی قفس علاقه ام فشارت بدم . فقط می خوام بگم ... اندازه ی تموم اون روزائی که منتظر گفتنت بودم . تو می دونی ... تو خوب می فهمی ... حس می کنی ... و درک می کنی که یه مرجان از نوع مرجانِ زهرا وقتی دوستت داره کلمه ها کم می آرن ... تو خوب می دونی : گفتم برای دل خودم !