نفس سبز وجود
همه خوابن . گوشی ها رو چپوندم توی گوشم و تو نور آزار دهنده ی مانیتور همین طور که می نویسم ناصر عبدالهی گوش می دم . بدو بدو رفتم یه دوش گرفتم و اومدم ادامه ی کارمو تکمیل کردم . قهوه بی اثر بود ، حمام بی اثر بود اما وقتی رفتم توی حیاط نسیم خنکی که نوازشم کرد بی اثر نبود . وقتی برگ ها زیر این نوازش به نجوا دراومده بودن یاد شب زنده داری های 16 سالگی ام افتادم . اون وقت ها خدا توی اون نجوای برگای درخت توت بود واسه ی من . با هر وزش بادی ، برگها حرف می زدن و من اوج می گرفتم . تموم اون شک ها و افکاری که نمی گذاشتن بخوابم لابلای پچ پچ درخت ها گم می شد . امشب هم 16 ساله شدم .

بی اختیار زیر ماه ایستادم و دستامو بردم بالا . حس می کردم چیزی هست که از اون بالا داره تموم برگامو به نجوا وا می داره ... نمی دونم چقدر به همون حال موندم اما فکر کردم اگه هر کس بیاد ببینه این موقع با موهای خیس و تو این پوزشن وسط حیاتم خیال می کنه عقلمو از دست دادم ...
بقیه ی کارمو تکمیل کردم اما دلم نخواست ننوشته برم بخوابم ... کمی گریه کردم ! خوب نمی دونم چرا . حس کردم هر سال که بزرگ تر شدم بیشتر از زمزمه های هستی دور شدم و فکر کردم چرا باید 7 سال بگذره تا من با جنبش برگ ها حس کنم همه ی دنیا شوخی کوچیکیه و بس! همه چیز شوخیه وقتی زمزمه ها رو بشنوی ، همه ی تقلاها شوخیه وقتی بتونی با یه کسر ثانیه با همه ی برگ ها تکون بخوری ...کمی گریه کردم چون باید همه ی دلخوشی ها رو یک نفره به خودم بدم ! خسته می شم از بس باید همه کاره ی خودم باشم . خودم رو خودم توبیخ کنم ، با خودم قهر کنم ، خودم دست بزنم به شونه ی خودم که :بارک اله ...
اگه حساب فردا و بیدار شدن رو نکنم حالا حالاها شور دارم که بیدار بمونم . به شب جمعه ی هفته ی بعدی دارم فکر می کنم . به برگ ها ... به شب ... به ماه ... به خدائی که در این نزدیکی است !