گلوم درد می کنه ! می دونم جمله ی خوبی برای شروع نیست اما حال فکر کردن ندارم . فقط می خوام اندازه ی سهم امروزم بنویسم . با هر خفتی بود این بازار شنبه رو مرتب کردم . حالا می تونم یه کم نفس بکشم هر چند این راه نفس هم با درد یکی شده ... گیج گیجم . تا اومدم برسم خونه کلی طول کشید . وقتی رسیدم نیمه بیهوش داشتم روزنامه می خوندم که همون جا خوابم برد . دومین بار توی زندگیم بود که روی روزنامه خوابم می برد . حالا هم به اشاره ئی خوابم می بره ...

هرچی سعی می کنم ذهنمو جمع کنم و به چیزائی که می خوام فکر کنم هیچی جز یه مشت کلمه ی درهم و تصویرهای مات نیست . بیخودی بیخودی توی اوج این گیجی دلم می خواد یه مهره ی سیاه وزیر داشتم تا یه دیالوگ خیالی بین اون و شاهی که کیش و مات شده ترتیب بدم . شاید هم وهم ورم داشته و همون بازی قدیمی بچگی رو هوس کردم . همون که یه عالمه عروسکای کوچولو دور خودم جمع می کردم و به ارتباطاتی که می تونست بینشون باشه فکر می کردم ، به آینده شون ، به دعواهاشون ، به بدبختیاشون ، به مزخرفاتی که توی ذهنشون می اومد ، به دست هاشون ... انگار کیف می کردم ادای خدا رو دربیارم ! نه ... حالا دلم نمی خواد هیچ کسی رو زیر و رو کنم . دلم می خواد عادت کنم وقتی می خوابم دستام باز باشه ...برعکس الان که اگه یه شب پتومو با تمام قوا بغل نکنم خوابم نمی بره !

دقیقاً نمی دونم چی اما امروز وقتی عجول و بدو بدو داشتم توی خیابون می رفتم تا به قرارم برسم چشمم به یه بچه دختر افتاد که با تاتی تاتی به زور راه می رفت . چشمش که بهم افتاد خندید ... تموم صورتم از هم باز شد ! حالا دلم می خواد یه چیزی تا اندازه ی اون لبخند از هم بازم کنه ! نفسم تنگه ... اصلاً شاید همه ی این ها زیر سر این لوزه های لعنتیه . من چقدر تنبلم وقتی آرزو می کنم یه نفر احیاناً این موقع شب رد بشه و یواش از لای در بگه : چائی بیارم برات ؟

نوبر پائیزه . خرس قطبی می شم من .همه خوابن ... من بیدارم و نیمه خوابم . هنوز نخوابیده خواب می بینم . خواب یک خیابون پر از درخت های باریک و بلند و لخت با یک عالم لباس که معلوم نیست روی تن زن اند یا اسیر دست باد ؟ ... من ... اسیر خوابم . می خوابم و سعی می کنم سعی می کنم سعی می کنم خواب ببینم که یک شاخه ی انگور سبز هدیه بگیره و نمی دانم که چرا ؟