افسانه ی زندگی من
دلم می خواد آوای وحش از جک لندن این جا بود . تو یه شب زمستونی خوندمش . راهنمائی بودم. هوا سرد بود . به عادت معمول کتاب خوندنم دراز کش بودم . جمله ها توی هوا یخ می بست و طول می کشید تا به ذهن من برسه . چائی می خوردم . پشت هم ... مثه وقت هائی که تصمیم می گیرم هم فکر کنم هم کار دیگه ئی انجام بدم و انگار این وسط چائی می تونه واسطه ی خوبی برای تعادل باشه . دستم خشک شده ... بزور جمله ها از پی هم ردیف می شن هرچند سیل کلمه ها توی ذهنم از بس ننوشتمشون باد کردن . نمی دونم چی شد که امشب فکر کردم که اگه آوای وحش این جا بود می تونستم یه چیزی بنویسم ...
مرده شور این دغدغه ی نوشتن و خلق کردن رو ببرن . هر کاری هم که کنم راضی نیستم . همیشه باید فاصله ی بین کلمه ها رو بدوم و آخر سر هیچی ننوشته باشم ! ...دارم تنبلی می کنم . دارم مابین زمین و آسمون بالا پائین می پرم . من ... نمی دونم دقیقاً دارم چه غلطی می کنم اما امید دارم . امید دارم کم کم اون شهامت از دست رفته رو جمع کنم ، اون تفکرات غلط رو کنار بزنم و بنویسم ...
خواهم نوشت ! از هر چیزی . این حرف هزار باره ی من با خودمه . می نویسم می نویسم می نویسم و سعی می کنم خود سانسوری رو از قلمم سانسور کنم . سعی می کنم مسئولیت نوشته هام رو به گردن بگیرم . سعی می کنم بابت کلماتی که از ذهنم گذشتن حرفی برای گفتن ، دفاع کردن داشته باشم ... از این که مدام در پی عکس المعل باشم خسته ام ...
چیزی که این بین کیفمو کوک می کنه پائیزه ... مهر نزدیکه ... صبح های زیادی زود مهر ... ظهرهای خواب آلوده ... عصرهائی که زاده شدن برای گز کردن . شب هائی برای این که بزرگ ترین شاعر زندگی خودم باشم . و قلمی که پائیزها روون می شه . با یه صدای خش و بعد بی خستگی ...
شاید قدم اول این باشه شرایط رو برای حس نوشتن بیشتر کنم . مثلاً کاغذهای کاهی ام رو بذارم دم دستم . مثلاً ملزم بشم روزانه یه مقدار مشخص بنویسم . مثلاً همه جا جار بزنم من دارم چیز می نویسم . باور کنید ...