بعد یه تعطیلات از نوع جانانه و ساعت ها توی راه موندن برام یه عالمه خاطره مونده و کوفتگی و یه دونه نامه با املا و نگارش ضعیف از نوع : فدایت شوم ! وسایلمو که از توی کیفم می آرم چشمم به سی دی هام می افته . سی دی های فیلم هائی که خیلی دوست داشتم ببینمشون : کلئوپاترا ، کد داوینچی ، یه فیلم وحشتناک که اصلاً هم وحشتناک نیست ! آب توی دلم هم تکون نمی خوره ! شاید این فیلم ها برای هژیرها ، قدیمی باشه اما برای من دیدن کلئوپاترا خیلی مهم بود . با این وجود توی ذوقم خورد وقتی اون زن قد بلند برنزه با لب های باریک و مصمم و چشمای یه کم میشی و ابروهای زیادی مشکی به اون خانوم توی فیلم شباهتی نداشت . و تو ذوق خوردگی بعدیم دیدن سزار بود که اصلاً اون صلابتی که ازش انتظار داشتم رو توی فیلم نداشت. البته هنوز فیلم رو ندیدم و از شدت کنجکاوی می خواستم تصویرها رو منطبق کنم که نشد . به این نتیجه رسیدم که اصلی ها که این شکلی نبودن ... اون کلئوپاترای مقتدر که غروب ها به دوردست ها نگاه می کرد یه شکل دیگه است .

همیشه ی خدا با زن ها هم ذات پنداری بهم دست داده ! بیشتر زن ها رو در خودم دیدم ... از جسارت های همین کلئوپاترا گرفته تا رنج کشیدگی های پیرزن چروکیده ی گوشه ی خیابون ، تا فاطی که یک روز روی همه ی رفتاراش امضای تائید نمی کنم : متنفرم ، کشیدم ! و برای رد کردن خط های قرمز بهش پشت کردم ، تبلور یک زن تمام عیار توی فروغ ، صدای لولای در موقع نوشتن های جین آستن ، لذت : برای لحظه ای هم که شده لذت تقدس مریم بودن ! شوق آغوش اولین بار موسی برای آسیه ، بی تابی های زلیخا ، کنجکاوی های خانوم فرهنگ !!! بی قیدی و سجمی زن کولی ، فتح آسمون با یک جارو و دماغ تیز از نوع پیرزن های جادوگر ...

وقت هائی که سر کلاس نویسندگی به خانوم معلم زل می زنم و یک آن اون می شم ! همه ی نیم جمله های طنزآلود و لهجه ی بسیار غلیظ و دل نشینی از نوعی که فقط بعضی ( محض تکرار : فقط بعضی ) آدم ها دارن ، دختر بچه های کم سن و سالی که با مانتوهای رنگی و سرخوشانه توی همین الانه الان از خنده ریسه رفتن ، زهرا شدن ! از دریچه ی زهرا دنیا رو دیدن ، صبر عجیب نرگس ، دنیای تیره ی دوستی که دوستی رو نمی شناسه !!! و عادت تکون دادن دست چپ موقع وراجی های یک زن !

برای مردها قدرتم کمتره ! مردای کمی هستن که بشه بهشون زل زد و اون شد . مردای کمی هستن که بی خیال از تو اجازه بدن تموم زیر و بمشون رو بگردی ... باید گذری نگاه کرد ، جمع بندی کرد و رد شد . مگر این که یه کتاب بهت فرصت بده ، یه روابط خانوادگی یا به مورد نادری بربخوری ! اون وقت می شه نشست و دید که واکنش ها چه شکلیه و تو تا چه حد می تونی اون باشی ؟ خدا رو شکر که این روزها علاوه بر مردهای خانواده یک نوید هم پیدا شده که می ره جزو دسته ی سوم : نادرها ... و بی اون که کسی بفهمه من می تونم مرد بودن رو : نوید بودن رو !!! بفهمم ...

این طوری وقتی قلم دستم می گیرم و بجای یه مرد به دنیا نگاه می کنم یه نگاه جدید پیدا کردم . با همه ی وحدت ها : کثرت پیدا کرده ام . می تونم چندین هزارتای دیگه باشم ، بجای چندین هزارتای دیگه ببینم ، فکر کنم و از همه مهم تر این که تجربه ی صدبار زیستن رو داشته باشم . این از اون چیزایه که آدم های توی داستان رو بهم نزدیک و برام خواستنی می کنه : آره ...

باید خوب درس بخونم . چقدر نگاه کردن به آدم ها از دید تخصصی می تونه لذت بخش باشه . چقدر تحقیقاتی هست که دوست دارم بر طبق آدم ها انجام بدم . از شدت حجم زیاد چیزائی که نمی دونم و برای دونستشون بی تابم ، ذوق می کنم و این باید باعث شه که تلاشمو بیشتر کنم.

آخره شبه . وقته خوابه ! باید عادت دیر دیر خوابیدن و دیر دیر بیدار شدن رو از سرم بندازم ... تعطیلات تموم شد .