فراز
مدتیه که قید تمام و کمال خواهی ام رو زدم . برای این که از لحظاتی که فقط یک بار اجازه ی زیستن درشون دارم انتظار تجمع دلبخواهام رو داشته باشم به این که نفس می کشم ، فکر می کنم و وجود دارم راضی ام . هر چند این وجود داشتن خودش آمیخته به رنج هائیه که لازمه ی بودنه ...
به همین سادگی یک روز هوس می کنم شال و کلاه کنم و یک عالمه قدم بزنم و توی کتابفروشی های مورد علاقه ام بچرخم ، برای خودم یه دونه آب طالبی بزرگ سفارش بدم و همین طور که مابین انبوه آدم هائی که رد می شن می رم سعی کنم از حجاب کفش زمین رو زیر پاهام لمس کنم .
به هر گوشه ی زندگی ام که نگاه می کنم هیچ چیز واقعاً اون طور نیست که من می خوام : هیچ چیز ... اما اصل بزرگی بین من و مرجان هست که می گه هر چیزی توام با نقص می تونه خیلی جالب تر از کامل شده اش باشه ! یاد کتاب آزاده خانم می افتم و جمله ائی که خوب توی ذهنم مونده : " اندیشه ی ناقص به مراتب بهتر از اندیشه ی کامل است ، چون که اندیشه ی کامل از خود سلب ادامه ی حیات کرده است . ولی اندیشه ی ناقص امید رفع نقص دارد و این یعنی : آینده ." مثل همیشه که کسی چیزی رو معرفی کرده من یادش می کنم ! فرقی نمی کنه نویسنده یا موزیکی یا کتابی یا جائی برای رفتن یا روشی برای ... برای هرچی ... اما من یادش می کنم و انگار اون کتاب اون نویسنده اون جا اون کار اون موزیک خود اون کسی هستش که اونو بهم معرفی کرده . من هم یاد دوستی می افتم که براهنی رو بهم معرفی کرد و من هر بار براهنی خوندم بطرز خنده داری فکر کردم براهنی همونه !!!
آدم ها رشته هائی نامرئی متصل بهم دارن که وقتی به یکی وصل شدی به واسطه ی اون می تونی به خیلی های دیگه وصل بشی . فکر کن هر کدوم از این آدم ها تو رو به یه جائی وصل می کنن و ممکنه یه روز بیدار شی و کسی از ماورا بهت بگه : مفتخرم به عرض جناب عالی برسونم شما به عنوان انسان مرتبط ! قرن قادر خواهید بود از این به بعد به رتبه ی عالیه ارتباط با فرای آن چه هست ، باشید چرا که توانسته اید با واسطه و بی واسطه به کلیه ی آدم های زمین مرتبط باشید ! خداوند بزرگ شما را شایسته ی ارتباطات بزرگ تری با ماورا دانسته اند .

اون وقت لابد اگه این رشته ی نامرئی رو یه کوچولو بکشی تو قعر معدن های تیره و تاریک یه کشور دور و عقب مونده که حتی اسمشم نمی دونی یه زندانی محکوم به بیگاری لحظائی دلش یه جوری می شه و حس می کنه کسی صداش کرده ، لابد اون لحظه یکی از همین بچه هائی که از فرط گرسنگی عکس هاشون شده مایه ی دلسوزی ما ته دلش حس می کنه قورقورای گشنگی یه چیز دیگه می گن ، اون وقت لابد فالاچی محبوب من لحظه ائی سکوت خواهد کرد تا صدائی را بشنود که از دور دست ها می آید ، لابد کسی در انتهای این دنیا با قدی نامتعارف بلند در بلندترین نقطه ی تنش صدای بلندی می شنود ، لابد از ورای همه ی این کوه ها زنی با چشمانی به اشک نشسته با این پیام کوچک خواهد خندید ، لابد لابد ... لابد در یک لحظه ی مشترک تمامی آدم ها گمان می کنند چقدر وقتی کسی صداشون می کنه اسم هاشون زیباست !!!
از خودم خجالت می کشم که بر حسب تفکراتی که دارم به آدم ها نمره می دم ... مگه من کی هستم ؟ انسانی که در نگاه دیگران به او نمره می دهند . چرا باید مدام فکر کنم که به کی چند نمره بدم ؟ نمره ها بر بادند ، باید رشته ها رو تکون بدم ... کسی منتظر است !