بازی کلمه ها
بعد فرهنگ لغت هام رو باز کنم و هی الکی کلمه ها رو با صدای بلند بخونم !!! و یا به یادداشت برداری هام از کتاب هائی که خوندم نگاه کنم . جدیداً چند رنگی می نویسم . برام جالبه که این بازی رو شیرین تر کنم و هر بار یادداشت برداری کردم کمی از حالت روحی ام آخرش بنویسم تا بفهمم چه حالت هائی باعث می شه بعضی کلمه ها رو ترجیح بدم رنگی بنویسم سوای رنگ معمول ؟! آخرین باری که نوشته ام این ها جالب تر بودن :
شیفته ، پرشرار ، دل خوش ، مسخ ، روشنی ، سوزان ، راستین ، برویم ! ابر ، وسیع ، درختان ، عطر ، آهسته و...
نتیجه می گیرم با ذهن باز امیدوارانه ائی یادداشت برمی داشته ام که این کلمات پررنگ شده خودشون گواهن !...
و یا یه دفعه دیگه :
فوق بشری ، دلقک ! ، زندگی ، استثنا ، نگاه ، پیدا ، کوچک و بی اهمیت ، شادمانی از رنج زاده می شود ...
حالا قضیه کمی پیچیده تر می شه اما شاید اگه حالت هام رو بنویسم بشه بهتر فهمید توی حالت های مختلف چه کلماتی جذاب ترن ؟
و شاید اگر بخوام بازیگوش تر باشم و توی کلمه های غلت بزنم از همه ی کلمه های برجسته بتونم به یه ترکیب برسم :
اگر شیفته باشم و پرشرار : دل خوش ام ! و تمام تاریکی هام را بگذارم مسخ روشنی شوند و پر باشم از نقاط سوزانی که داد می کشند : برویم ... برویم ابر راستینی باشیم که می بارد اما : وسیع ! آن قدر وسیع که همه ی درختان را هزاران بار تکثیر کنیم ... ع ط ر همه جا را خواهد برداشت از این اعجازی که بیخ گوش ام پلک می زند و با هر پلکی با صدائی که از بس آهسته است ، معلوم نیست مردانه است یا زنانه نجوا کند : خلسه !
و بعد که کم آوردم و خودم خودمو از رو بردم تصمیم بگیرم هنوز کتاب "موجودات خیالی " بورخس رو نخونده توی ذهنم بنویسمش ! فهمیده ام که باید بخونمش . مدام از جاهای مختلف درباره اش می خونم و این رو می ذارم پای یه نشونه از هستی که می خواد من این کتاب رو بخونم مثل اون قاصدک هائی که این روزها مدام سر راهم سبز می شن و من می فهمم پیام هائی هستند که دوست دارند بیایند و بروند توی گوش من !!!
و از همه ی این ها شاید شورانگیز تر اینه که مرداد هم تموم شد . پائیز نزدیک تره ... نمی دونم این تعلق خاطری که به پائیز دارم بابت زاده ی پائیز بودنمه یا این که سوای روز تولدم هر سال وقتی درخت ها زرد می شن من از نو زاده می شم و انگار 100 سال از سنم کم می شه و من می مونم با یک سن منفی که عجیب کودک و بزرگم می کنه و غرق لذت بی زمانی که روزهای پائیز از صبح تا شب لذته و شب تا صبح هم برای رازهاش فصل نمی شناسه ...
هر چند هنوز یک ماه مونده اما من صبر می کنم و حالتی دارم شبیه مصدر فعلی که دوست دارد بدود و سرش را بالا بگیرد و همه ی رنگ های عالم را بشناسد و پاهایش را بی هیچ واسطه ائی بگذارد روی چمن های خیسی که غرق تابستان اند ... و زنی باشم که در دور دست ها بر زمین خشک خشکی بذر می پاشد !!!