دارم یاد می گیرم چشمم را روی خیلی چیزها ببندم ... آن چه می خواسته ام و آن چه که به جای خواسته های من وجود دارد ... شاید این ها تاثیر این باشد که سنم بیشتر شده ... دیگر کله ام نمی خواهد داغ باشد که دنیا را بر اساس آن چه می خواهم بسازم و طرحی نو دراندازم ... شاید آن قدر تو دهنی خورده ام ، آن قدر خسته ام که محتاطانه تلاش می کنم به سیلی های بعدی جا خالی بدهم ...
بهر صورت این که دارم در این شرایطی که الان هستم می نویسم خودش نشان می دهد دارم تلاش می کنم برای نوشتن هم چشم ببندم ... صدای تلویزیون بلند است ، خانه منظم نیست ، فکرم توی اثاث کشی دارد دست و پا می زند و هزاران چیز دیگر که همیشه قبل نوشتن کلکش شان را می کندم تا آرام و با تمرکز بنویسم ...
دلم خواست بنویسم و بقیه ی شرایط را ندید که نه ! دارم تحمل می کنم ... مثل خیلی چیزهای دیگر ِ این روزها ...
راستی "تحمل" چه وصف خوبی است ... امروز بود ، نه ! یادم نمی آید چه روزی بود ... خم شده بودم با نکبت داشتم پشت یکی از کیس های خاک خورده دنبال پورت یو اس بی اش می گشتم که دلم برای خودم سوخت ... بعد یک نفر دست و پا گم کرده زد سر شانه ام که : تحمل کن تحمل کن ... چاره ای که نیست ...
حالا این را باید تعمیم داد به بی شمار موقعیت هایی که این تحمل کردن راه چاره ی بی چاره گی من می شود.

فقط دلم می خواست بگویم یک رویای کوچک احمقانه دارد تحملم را به این بی نظمی خانه و خستگی و مسائل دیگر زیاد می کند ... که اثاث کشی کرده باشیم ، همه چیز مرتب باشد و برق بزند ، خرده خریدهای خانه جدید را خریده باشم ، یک روز که گرمم شده وقتی از سر کار برگشتم توی یخچال شربت آلبالوی خنک داشته باشم ، سر بکشم ، کولر را روشن کنم ... گرمای لعنتی دود شود ... به بیرون نگاه کنم و از این که بر این گرمای کشنده دارم غلبه می کنم لبخند بزنم ...

شاید مسخره به نظر برسد اما تصور خودم با تاپ و یکی از آن شلوارک های نازک که دارد بیرون را تماشا می کند به من آرامش می بخشد ... در حالی که آخرین قطعه های یخ را گاز می زنم و می دانم فردا تعطیل است ...