شکوفه ها ؟
یک عکس دیدم ... یک عکس معمولی از یک شاخه درخت با شکوفه های سفید جوانش که شبیه دخترهای ظریف 13 ساله می مانند ... عکس معمولی آن قدر معمولی که شاید 100 تای دیگر همان مدلی هست ... این عکس اما در لحظه ای که نگاهش می کردم با موسیقی که گوش می کردم ترکیب شد و باعث شد فرسودگی ام را ببینم . باعث شد خودم را بخاطر بیاورم ، نمی دانم چند سالگی ام ... صدای کش کش مداد رنگی ام روی کاغذ ، آبی ِ حواشی ِ درخت ِ شکوفه ام با شکوفه های سفید جوان را با دست های کوچکم روی صفحه نقش می زدم ... شکوفه ها بعدتر زن های پخته و رسیده ای می شوند که گردن شان لاغر نیست ، شکوفه ها بعدا زن هایی می شوند که می خواهند از خودشان بگذرند ، زن ها هر چه بزرگ تر می شوند نبرد عظیمی تری در آن ها برپا می شود ... زن ها آماده اند که از خودشان بگذرند ...
من دختر کوچکی بوده ام با آرزوهای بسیار ... تمام دنیا در کوچکی و ساده گی من حل می شد ... طوفان ها بالا و پایینم کردند ، طوفان ها در دلم داشته ام ... من روزهای بسیاری جنگیدم ، فکر کردم می شود خیلی چیزها را درست کرد ، فکر می کردم می شود بند زد ، می شود چسب زد ، می شود دوخت ... شکسته ها را ، از هم پاشیده ها و بریده ها را ... فکر کردم و نشد ... راستش را بگویم ؟ وقتی پدرم مُرد ... درست وقتی برای بودنش هیچ راه ِچارهای پیدا نشد ، وقتی برادرم وحشت زده او را سوار ماشینش کرد و برد تا شاید احیا شود ، شروع شد ... رفتم بدون وضو ، بدون چادر ، بدون آن که روال معمول نماز خواندن باشد دستم را به حالت قنوت نگه داشتم و وحشت زده گفتم : نمیرد خدا ...
همان موقع می دانستم می میرد ... نه فقط پدرم ، ایمان ِ مصمم به این که می شود کارهایی کرد ... می شود می شودهای خودم ! یکباره مردند ... مرگ سیلی ام زد ، تحقیر شدم ، خشم مرا کشت ...
عکس را بستم ، اندوه ِ نتوانستن عمیق ، سوزنده اما آرام است ... به شکوفه ها بگویید پاهای باریک و لاغرشان روزی ورزیده می شود به راه ، بگویید بادها در راهند ...
فرسودگی ام از احتیاط و تجربه آن قدر زیاد است که تمام خوشی هایم آلوده به ترس شوند ... زندگی با ترس مداوم به هیچی نمی ارزد ... با این حال من معنی گذشتن ِ از خود را هر روز با خودم تمرین می کنم ، برای دوباره خندیدن و مواجه با : زندگی...