قصه ی هزار و یکم
من با مردی زندگی می کنم که شب های بی خوابیش ، کلافگی های بی خوابیش با کتاب خواندن من کنارش ، تمام می شود ، از کلمه ای به بعد دیگر او خوابیده و صدای من آرام آرام به لالایی زنی همانند می شود که انگار می خواهد با تکرار شدنش ثابت کند در پروسه ی این خواب ِ خوب شریک بوده ... مثل معصوم ترین ِ کودکان ، به خواب می رود ... با نفس های آرام و ملایم ...
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:49 توسط مرجان
|