مرا حوصله تنگ است
این جور نیست که آدم در پوزشن ِ اندوه بگرید ... من بسیار گریسته ام وقتی دارم یک موزیک زیادی خوش گوش می کنم ، وقتی دارم با شیشه پاکن فلش فلش آب می پاشم به شیشه ای ، وقتی رب را دارم به غذام اضافه می کنم ، وقتی کتاب را بسته ام و قرار است بخوابم ، وقتی دارم چیزی را جمع می زنم ، شماره ی کسی را می گیرم ، وقتی منتظر تاکسی ایستاده ام و هر لحظه امکان دارد یک تاکسی جلوی من متوقف شود تا من با چشم های نم زده مقصدم را بگویم ...
فعل ِ گریستن ، فعل متصل به ناکجاهای ذهن آدمی ست ... شبیه نخ های بسیاری که وصلند ، به چیزهای بسیاری که می توانند به گریه اش بیندازند ... شاید گریستن عادت ِ غریبی باشد وقتی خیال داری زندگی کنی با همه ی خستگی ات ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:33 توسط مرجان
|