خسته ام ، تازه درد رهایم کرده ... چمدان های سفرمان وسط سالن ولو هستند ، محتویاتشان دور و برشان ... باید کمی جان بگیرم تا سروسامان شان بدهم ... همان لباس ها را که بابت بردن یا نبردن تک تک شان فکر کرده بودم ، حالا بدون فکر ببرم بیندازم توی ماشین لباس شوئی تا با خاطراتم حسابی چرخ بخورند آن تو ...
سفر به هند ، سفر به یک کشور دیگر نبود ... شبیه رفتن به یک جای خیلی خیلی متفاوت از جهان ما بود ... با چند تا جمله و یک پست وبلاگی نمی توانم حق مطلب را به خودم ادا کنم ... به گمانم باید آرام آرام دست از وبلاگ نویسی بردارم ، دست از نوشتن مجازی بردارم ، بروم توی واقعیت دنیایی که صبح ها چشم به آن باز می کنم بنویسم ...
از من چیزهایی باید بیرون ریخته شود ، خیال کنم یکی از همین پلاستیک های آشغالی است که می گذاریم شهرداری ترتیب اش را بدهد ... نه مثال خوبی نبود ، آدم نباید این قدر بد با خودش تا کند ... چه می دانم ... این وقت شب ، توی این سکوت که کمی هول برانگیز است برای منی که در مدت سفر به خودم یاد دادم با هیاهوی دنیای دور و برم کنار بیایم ... توصیف کمی مشکل است ...
داشتم می گفتم باید تصمیم بگیرم ... تصمیم گرفتن برای من مثل شکنجه است ، دلم می خواهد یکی تضمینی برایم تصمیم بگیرد . و توی سرم بزند و بگوید همین است و بس ... بعد من چند وقت بعد راضی بروم دستش را ببوسم ... اما مگر می شود ؟ نه ... معلوم است که نمی شود ... خدا توی گل من یک نوع ادویه ی پشیمانی ریخته انگار... همیشه به طرز خاک بر سر طوری پشیمانم... برای چیزهایی که روزی هزار بار برایشان خدا را شکر می کنم ، گاها کلماتی در وصف پشیمانی شدیدم به زبانم می آید که تبر می شود بر ریشه هایم ...
دارائی من همین چیزهاست ... همین ها که لابلای روزمرگی یک لحظه می ایستم ، یادشان می افتم و بگی نگی لبخند می زنم ، مثل وقتی که برای اولین بار کیک پخته باشی ، چشیده باشی و دیده باشی که بعله ... چه خوب است ... ترکیب رنگ کرده باشی ، انداخته باشی به جان تابلو و گوشه ی لبت باز شده باشد ...
من بلد نیستم تصمیم بگیرم ، همه ی حرفی که می خواهم بزنم همین است با این حال آسمان و ریسمان را دارم به طرز اسفناکی که معلوم است فرجام ندارد به هم می بافم تا این را بگویم ... دلم می خواهد با یک حساب دودوتا چهارتا و با شناختی که هر آدمی از خودش دارد بگویم این یکی ... و بعد بروم پی کارم ... اما من در تمام راه های نرفته چنان جا می مانم که راه رفته به میمنت ِ اندوه پشیمانی ام با خار حسرت فرش می شود ...
با این حال ... عزم آن دارم که این فرسوده راه را تمام کنم ... بیفتم به جان زندگی ام ... یعنی می شود ؟