حسین پرده ها را کشید و رفت ... من با بساط تشک و قرص ها و بالش ها و پتوها و کمربند طبی و هر چه که بهتر است کنارم باشد تا کم تر تکان بخورم از پس پتجره زل زده ام به بیرون ... پرنده های سیاه کوچکی را می بینم که دارند می چرخند ... مهم نیست کلاغ باشند ، پرستو باشند یا هر چیز دیگر ... مهم چرخیدن آن هاست و گردن من که گاه به گاه می چرخد به سمت شان ...

مهم این است که دارم بیشتر از ده روز استراحت می کنم و هنوز پاهایم غش می روند ، هنوز روی پا که می ایستم درد می پیچد ... هنوز نمی توانم بیشتر از یک کمی بنشینم ... و درگیرم ... به درد ... 

مهم این است که دلم پر می کشد شال و کلاه کنم ، بزنم بیرون ... سرما صورتم را گاز بزند ، سرخ شود صورتم ... دست هام را فرو کنم توی جیبم ، بروم یک چیز ساده ی کوچک بخرم ، یک کمپوت گیلاس مثلا ... 

آب انار بگیرم ، قاطی بستنی کنم ... خوشمزه شود ... آن قدر بخورم تا بترکم ... یک ظرف پر از تخمه بگذارم روی پام ، بنشینم جلوی تلویزیون ... یک فیلم ِ خوب ببینم ... برقصم ، ظرف های وامانده را بشورم ، بروم بدوام ... بروم باغ رضوان بک دل سیر با پدرم حرف بزنم ...

بچرخم مابین ثسه های کتاب ... پله ها را دو تا یکی کنم ... عکاسی کنم ... این همه عکس ... چاپ شان کنم ...

من نمی توانم از جایم تکان بخورم ... و دلم بی تابانه دلش می خواهد نقطه ی کوچکی از این هستی باشد که می چرخد ... از این رختخواب ِ ماسیده ی راکد کنده می شود و می چرخد ...