برای خاطر قاصدک ها
فکر کن تا صبح مثل یک بچه مدرسه ای مضطرب واقعی خوب نخوابیده باشی ، صبح زودتر از وقتی که باید بیدار می شدی ، از جا پریده باشی ... با گریه ... خواب بدی که دیده ای تمامت را پنجه کشیده باشد ، زخم باشی ... گیرم که خواب باشد ...
حکایت دیروز من است ... دیروزی که از صبح تا بوق سگ ، بوق سگ را برای این می گویم که راست راستی سگ توش بوق می زد ، سرپا بودم ، کار کردم ... حرص خوردن یارم را دیدم ، این که دهانش از شدت کلماتی که سعی می کرد همه چیز را روبراه کند و نمی شد خشک می شد ، این که تمام وقت معده ام می سوخت ... می سوخت ... می سوخت ...
و من هی چشم براه بودم شاید آن چند تا عزیز نزدیکم که قهر کرده اند با من ، شاید یادشان بیاید امروز تولد من است ، شاید فکر کنند به بهانه ی تولدم همه چیز را فراموش کنند و بهم زنگ بزنند ... و نزدند ...
و تمام روز از اضطراب خوابی که دیدم ، هر لحظه جلوی چشمام آن چه نباید بیاید ، می آمد ... تصوراتم زیر دست و پاشان لهم می کردند ، مضطربم می کردند ...
و حسین نگران و معصوم ، میان انبوه کارهای انجام داده نشده ، اشک می ریخت ... که چطور می گذرد روز تولدت ...
با این حال من صبح وقتی بیدار شدم ، بابت خوابی که دیدم ، بابت از دست دادنی که توی خواب روحم را زخمی کرد ...انگار راستی راستی متولد شدم ، درد کشیدم ، اشک ریختم و می دانم جای زخم این خواب همیشه خواهد ماند اما ... آن چه از دست دادم را دوباره دیدم ، که زل می زند توی چشمانم ... و به آغوشم عشق می آورد ... از گرمایش می دانم ...
و تمام روز هوا پر از قاصدک بود ، قاصدک هایی که مرا از هر کاری داشتم متوقف می کردند تا بایستم و لبخند بزنم ... انگار که آرزوهام ، رویاهام ، گیرم که بر باد اما قاصدک های کوچکی بودند که حوالی من می چرخیدند و بودند ...
و وقتی شب با یک تن خسته ی خسته ی خسته ، به خانه بازگشتم و صدای خواهرم/همزادم را از آن سوی دنیا ، شنیدم ... که برای روز مشترک به دنیا آمدن مان حرف زده ... و انگار یکی از قاصدک ها را یکی فوت کرد توی من ... پر از ذره های سبک قاصدک ها شدم ، که می خندیدند و صداشان منعکس می شد و منعکس می شد و انعکاس شان ترکیب لبخند و بغض می شد ...
و درست وقتی خواستم بخوابم ، 9 جلدی کادو شده ی کاپلستون که این روزها هی تلاش می کردم با دودوتا چهارتا بخرمش ، گذاشته شد پیش روم ... و حسینی که انگار خدا از نو داده به من .... تا بنشیند با چشم های براق و دوق کودکانه ای مرا تماشا کند که چطور کادوها را باز می کنم ، کتاب ها را به آغوش می کشم و شتاب می گیرم برای بوسیدنش ...
تا تمام قاصدک ها فوت شوند ، تا تمام شان ریز ریز توی هوا پراکنده شوند ... که می دانم آرزوها برای برآورده شدن نیستند ، برای بودن اند ... برای دوام آوردنند ...
حکایت دیروز من است ... دیروزی که از صبح تا بوق سگ ، بوق سگ را برای این می گویم که راست راستی سگ توش بوق می زد ، سرپا بودم ، کار کردم ... حرص خوردن یارم را دیدم ، این که دهانش از شدت کلماتی که سعی می کرد همه چیز را روبراه کند و نمی شد خشک می شد ، این که تمام وقت معده ام می سوخت ... می سوخت ... می سوخت ...
و من هی چشم براه بودم شاید آن چند تا عزیز نزدیکم که قهر کرده اند با من ، شاید یادشان بیاید امروز تولد من است ، شاید فکر کنند به بهانه ی تولدم همه چیز را فراموش کنند و بهم زنگ بزنند ... و نزدند ...
و تمام روز از اضطراب خوابی که دیدم ، هر لحظه جلوی چشمام آن چه نباید بیاید ، می آمد ... تصوراتم زیر دست و پاشان لهم می کردند ، مضطربم می کردند ...
و حسین نگران و معصوم ، میان انبوه کارهای انجام داده نشده ، اشک می ریخت ... که چطور می گذرد روز تولدت ...
با این حال من صبح وقتی بیدار شدم ، بابت خوابی که دیدم ، بابت از دست دادنی که توی خواب روحم را زخمی کرد ...انگار راستی راستی متولد شدم ، درد کشیدم ، اشک ریختم و می دانم جای زخم این خواب همیشه خواهد ماند اما ... آن چه از دست دادم را دوباره دیدم ، که زل می زند توی چشمانم ... و به آغوشم عشق می آورد ... از گرمایش می دانم ...
و تمام روز هوا پر از قاصدک بود ، قاصدک هایی که مرا از هر کاری داشتم متوقف می کردند تا بایستم و لبخند بزنم ... انگار که آرزوهام ، رویاهام ، گیرم که بر باد اما قاصدک های کوچکی بودند که حوالی من می چرخیدند و بودند ...
و وقتی شب با یک تن خسته ی خسته ی خسته ، به خانه بازگشتم و صدای خواهرم/همزادم را از آن سوی دنیا ، شنیدم ... که برای روز مشترک به دنیا آمدن مان حرف زده ... و انگار یکی از قاصدک ها را یکی فوت کرد توی من ... پر از ذره های سبک قاصدک ها شدم ، که می خندیدند و صداشان منعکس می شد و منعکس می شد و انعکاس شان ترکیب لبخند و بغض می شد ...
و درست وقتی خواستم بخوابم ، 9 جلدی کادو شده ی کاپلستون که این روزها هی تلاش می کردم با دودوتا چهارتا بخرمش ، گذاشته شد پیش روم ... و حسینی که انگار خدا از نو داده به من .... تا بنشیند با چشم های براق و دوق کودکانه ای مرا تماشا کند که چطور کادوها را باز می کنم ، کتاب ها را به آغوش می کشم و شتاب می گیرم برای بوسیدنش ...
تا تمام قاصدک ها فوت شوند ، تا تمام شان ریز ریز توی هوا پراکنده شوند ... که می دانم آرزوها برای برآورده شدن نیستند ، برای بودن اند ... برای دوام آوردنند ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:28 توسط مرجان
|