خانواده ای هستند ته کوچه ی ما که همه شان یک تخته شان شاید هم بیشتر از یک تخته کم است ... مادر خانواده یک زن چاق و گوشتالوست که چادرش را محکم می پیچد دورش ، موهاش از مقنعه می زند بیرون و وقتی آدم سلامش کند ذوق می کند ... توی قیافه اش این که یک تخته اش کم است کاملا پیداست و این فقط به مادر خانواده ختم نمی شود و همه ی آن ها از طرز برخورد ، نگاه کردن و حتی شکل چشم ها و صورت شان معلوم است ... پدر خانواده یک دفعه ای میخ می شود توی ماشین ، نگاه آدم یا هر چیز دیگری ... فکر کنم پدر خانواده یکی دو تخته بیشتر از بقیه کم دارد ... و بقیه شان این را می دانند. مثلا یک شب با ذوق انگار باشکوه ترین چیز زندگی اش را می دید ، روی ماشین خواهرم دست می کشید که یک دفعه دختر بزرگ تر خانواده کوبید روی دست پدرش و کشان کشان از ماشین دورش کرد ...
این خانواده فقط دو تا دختر دارند ، یکی دبستانی و دیگری هم 5 ساله شاید ... خیلی وقت ها دارند توی کوچه هرز می گردند ، گاهی وقت ها روی شن و خاک های مجتمع بغلی که دارند می سازندش سرگرمند ، حتی یک بار دیدم به طور جدی دختر کوچک تر دارد زار زار گریه می کند و بعد از دقت متوجه شدم دختر بزرگ تر دارد از روی یک صفحه ی پاره شده ی دعا چیزهایی ناله طور می گوید ...
من این خانواده را دوست دارم ... سادگی شان را ، سلام کردن های محکم و ناگهانی دو تا دختر را ... مخصوصا همین دیشب که تا در را باز کردم دو تائی سلام کردند ... پرسیدند : عمو کو ؟ و پیش از آن که من جواب بدهم پدر خانواده میخ شد روی من و با نگرانی پرسید ؟ بر که می گردد ؟ ها ؟
طوری که انگار حسین مرا گذاشته باشد و رفته باشد و آن  مرد آن جا طوری ایستاده بود که اگر من گفته بودم برنمی گردد کمرش از غصه خم می شد ... من گفتم الان میاد الان میاد ... بابای خانواده نفس راحتی کشید ، دست دختر بزرگه را گرفت و رفتند ...