گاهی چیزهایی در این دنیا هست که انگار از تخیل درآمده ، انگار همین الان شاعری تصورش کرده تا بسراید ... مثل پرنده های ریز توی آسمان که هوس رقص می گیردشان ... لامپ های رنگی رنگی جایی روشن باشند و امیدوارانه هی چشمک بزنند چشمک بزنند ... انگار رویای کسی تازه ی تازه در مسیر تو باشد ... هر چند گاهی آن قدر بزرگ است ، خوب است که تو مثل سنگ پاره ای می شوی که پایی بهت بزند ... پرتت کند یک جای دیگر ...
جنس تو از جنس همین هاست ... وقتی تصورت می کنم ، داری با یک بینی سرخ شده از سرما روی دوچرخه ات پا می زنی ، وقتی گریه می کنی ، وقتی مرا می بوسی ، وقتی نشسته ای لبه ی سنگی که پازل را روش بنا کرده ای و داری کودکانه یک تکه را هی جابه جا می کنی تا جاش را بیابی ، وقتی آن روز با بسته ی ابزارهای نو و براق ات از راه رسیدی و هر کدام را جدا جدا نوازش کردی و نگاه می کردی ، وقتی انار دانه می کنی ، به گل ها با محبت نگاه می کنی و آب شان می دهی ، وقتی پرده ها را آرام آرام می کشی تا نور بیابد تو ... 

                   

وقت های زیادی هست که من یکهو فکر می کنم تو از لای یکی از کتاب ها آمده ای بیرون ، تو مال رویاپردازی یک زن هستی که خوب آواز می خواند ، تو را نکند من در یک شب تنهایی ام ساخته ام ؟ تو ... آن قدر خوبی که گاهی روزها فکر می کنم دارم با رویاهای خودم و یا دیگری زندگی می کنم ... اما دیگران می گویند هستی ، واقعیت داری ... مثلا من گاهی تعجب می کنم کسی از من حال تو را می پرسد ... تازه می فهمم تو واقعا هستی ... و بعد یک نفر تمام دلم را شمعدانی می کارد ... رنگ به رنگ ... یک نفر حیاط تب کرده ی تابستانی دلم را آب خنک می پاشد ... یکی دست می کشد بر سرم به نوازش ... دستان تواند ... به انگشت هایت قسم می خورم : خوبم ...