یوتوپیا *
گوشه ترین جای این اتاق را انتخاب کرده ام و برای بی جوابی این احساساتی که از بالا تا پائین مرا می پیمایند هی کتاب ها را ورق می زنم ... این نیست ... این نیست ... آن نیست ... دلم پاسخی می خواهد که می دانم نخواهم یافت ... درکم نمی آید از خیلی چیزها ، دنیا به مکانی دور و ناملموس می ماند ...
دوست داشتم مثلا پیرمرد فرتوتی بودم که پاهایی سالم داشت و حوصله ای آن قدر بزرگ که یک بارانی مشکی ِ مشکی تن کند، دست هایش را به روش پیرمردها پشت سرش روی کمرش در هم نگه دارد و بی آن که سر بالا ببرد تا به شیوه ی جوان ها ماه را بیابد و یا حتی روبرو را نگاه کند فقط راه برود ... پیرمردی که دست کشیده باشد از سوال هاش ، تلنبار درک نشده ها را سوزانده باشد در خودش ، نخواهد طرح نوئی بزند ...
![]()
فقط دوست داشته باشد امروز برود ... یا مثلا یکی از همین آخر شب های پیاده روهای پائیزی باران قطره قطره بزند به بارانی مشکی ِ مشکی اش ... نخواهد که ساعت های شبیه به هم زندگی کش پیدا کند ، نخواهد که افسوس جوانی بخورد ، یا مثلا حوصله ی خاطره ها هم برایش نمانده باشد و فقط گاهکی به خواندن شعری احساس کند وجود دارد یا چیزی شبیه به آن برای آن که ابرها را تماشا کند و برای گنجشک ها نان خرد شده بریزد . دنیا شبیه یک آب پاش فلزی بزرگ باشد که دست های فرتوتی آن را بگیرد و فلش فلش کنان آب بپاشد ... نه برای آن که گل ها قد بکشند ، رشد کنند ، جوان بمانند برای آن که آن دست ها ... آن دست های فرتوت از این دنیا با همه ی اعجاب و کمبودها و چراهاش تکان بخورند : بی تفاوت ! ...
پی نوشت :
* آن را یوتوپیا می خواند ، کلمه ای یونانی به معنی نیست در جهان – کوئه و دو