به نظر می رسد رویاپردازی کار آسانی باشد ... دراز بکشی و هی ببافی ، دست زیر چانه بگذاری و بروی دورها ... تکیه بدهی و آفتاب خوب باشد ، از آن ها که چشم هات را تا نیمه به زحمت باز می کنی و لبخند کنج لبت نشسته ، باران ببارد و با هر قطره اش یک قدم دیگر توی خیالت برداری به سمت کسی ، چیزی ، جائی که می خواهی ...

به نظر می رسد آسان باشد وقتی دارد خوابت می برد ، یک آهنگ خوب گوش می کنی یا مثلا طعم یخ و خوب یک بستنی توی دهنت پخش شده تصور کنی ، خوب ها را برای خودت جدا کنی و بهش فکر کنی ...
نه ! رویاپردازی آسان نیست ... آسان نیست ! از جائی به بعد سخت می شود ... باید خیلی کسی ، جائی و چیزی را دوست داشته باشی تا بتوانی هنوز براش رویاپردازی کنی ، تصور کنی ... و محال است که اشک هات نچکند ، محال است که حس نکنی تمام آن روزهائی که رویا بافته ئی یک چیزی درونت هی رشد کرده ... هی بزرگ شده ... 

               

هی می خواهد پوستت را بشکافد ، هی می خواهد بزند بیرون و قد بکشد رویاهات ...

هوای تازه می خواهد ، جان دوباره می خواهد ... آن جا جائی است که رویاهات راهی برای پیدا کردن توی دنیای واقعی می خواهند ... آن جا  ، همان جائی است که سخت است و دوام آوردنش سخت تر ...

آن جا جائی است که اگر تاب نیاوری ، دیوانه وار قیچی به دست تمام آن چه درونت رشد کرده را می چینی ، زیر پات له می کنی ... و اگر خوب بدانی باید دهان باز کنی تا رویاها از دهانت ، از نگاهت ، از دست هایت ، از رفتارت به زندگی ات جاری شوند ... توی لحظه هات قد بکشند و بگردند جایشان را بیابند ...

آن جا همین جاست ... من دل تنگم ولی : می خواهم که تاب بیاورم ...