یک روز معمولی بود ... رفتم دراز کشیدم روی یکی از تخت های خالی . کنار دستم یک خانم سی و هفت هشت ساله بود یا یک روسری سبز چرک رنگ ... همراه پیرزنی بود که روی تخت کناری ام داشت شیمی درمانی می شد . کمی که گذشت مثل همیشه تمام آن بخش کنجکاو و نگران من ، جوانی ام و این که چرا آن جا توی بخش شیمی درمانی هستم شدند ...
خانم همراه کنار دستی ام طاقت نیاورد و پرسید چرا ؟ ... بعد حرف هامان گل انداخت . خیلی ساده از این که پرستار آن پیرزنه که یهودی است شروع شد و بعد گفت که یک دختر دارد هجده ساله ... از فقر مالی شان گفت ، از این که می ترسد دخترش به سرنوشت خودش دچار شود ...
بعد حرف هامان شکل دیگری گرفت ... اشک توی چشم هاش حلقه بست ... گفت : یک شب که پرستار یک پیرزن دیگر بودم توی بیمارستان بستری بود ، رفتم توی حیاط بیمارستان و به چراغ های اتاق هائی که توی هر کدامشان چندتا تخت و روی تخت ها مریض ها درد می کشیدند نگاه کردم ... فکر کردم چند تا از اتاق های دیگری توی بیمارستان های دیگر هستند که چراغ هاشان روشن است و مریض هاشان درد می کشند ... فکر کردم که ما آدم ها ... همه مان درد می کشیم ... اصلا انگار کار ما همین باشد ...
برایش گفتم آدم خودش باید خودش را تسکین بدهد ... برایش گفتم که با قدم زدن ، با فیلم دیدن ، با دوست هام ، با کتاب ، با فیلم ، با موسیقی ... با عشق ! خودم را تسکین می دهم ... نگاهش کردم و گفتم یالا توی زندگی ات یک چیزی دست و پا کن برای تسکین ...و دیگر جمله های ما به شما و بفرمائید و خدا کند خوب شوی آلوده نبود ... دو تا روح عریان رنج دیده بودیم که با هم حرف می زدند ...
همین طور که نمه اشک هاش ثابت شده بود توی چشم هاش خندید و گفت که گاهی سوار ماشین پسرهای جوانی می شود که فکر می کنند کم سن تر از اینی که هست ، است و تعجب می کنند که او دختر بزرگی دارد ، پسری دارد 25 ساله ... 

                     

خواستم بگویم که این جوانک ها چه می دانند چین های گوشه ی چشم تو را رنج چه طور هنرمندانه نقاشی کشیده ، چه می دانند باید سر تو را باید چه طور بر شانه شان بگذارند و موهات را نوازش کنند و بگویند : می گذرد ... می گذرد ... و تمام مدت حرف زدنش می دیدم که شانه های ظریفش زیر بار رنج هاش راه فرار می جوید ... راهی که اندکی ... اندکی آرام بگیرد ...
می خواستم بگویم اما همراه من آمد و تا بجنبم وقت رفتن شد ... موقع رفتن دل دل کردم که شماره اش را بگیرم یا نه ... نگرفتم : پشیمانم ...