چشم بسته ... لب بسته
یک روزهائی هستند که آدم از همان اول صبح می فهمد که می خواهد امروز را فراموشی کند ... امروز برود همه ی دغدغه هاش را چال کند یک جا و بنشیند روش به پقی این قدر بخندد که گونه هاش درد بگیرد ، این قدر بخندد که وقتی توی عکس ها یا توی آینه خودش را دید جا بخورد ...
امروز از آن روزها بود . کلاس اولم را نرفتم ... کلاس دومم را به خاطر آن که همه اش بیست دقیقه دیر رسیده بودم حوصله ی رفتن نداشتم و به جاش رفتیم توی آن هوائی که نیمه ابری بود توی بوفه ی دانشگاه نشستیم ، چائی خوردیم ، گپ زدیم و دم ظهر بلند شدیم برگشتیم اصفهان تا با هم بوفالوی سرخ شده بخوریم با نگار ... و من بعد مدت ها بی قاشق و چنگال : با دو تا دستم گوشت ها را توی دستم گرفتم و گاز زدم ، هی گاز زدم ... هی خندیدیم ... خندیدیم ... و سلانه سلانه و بزور رفتیم دانشگاه و نیم ساعت توی کلاس نشستیم و برگشتیم ...

و از این که امروز فراموشی پیشه ام شد راضی ام ... از این که برای ساعاتی هم که شده همه چیز را دور ریختم ، خالی شدم : آن قدر خالی که صدای خنده هام را بعد مدت ها بشنوم که درون این خالی چه طور اکو می شود ... تکرار می شود ... بی آن که برایم واقعیت های خشک و جدی دنیا دهن کجی کنند ...
امروزم را به باد ندادم ، امروزم را سپردم به دخترکی که دوست داشت بازیگوشی کند ، قهقه بزند ، صدباره یک آهنگ را گوش کند ، به هیچ کس فکر نکند و اصلا نداند که دنیا عمیق ترین غم هاش را می برد توی قلب کسی می گذارد که چشم هائی توی صورتش هست که از انتظارهای خوب برق می زند...