داشتم خرده های هویج را می ریختم توی سوپ که یک لحظه فکر کردم چه راحت عادت کرده ام که تازگی ها بروم توی آشپزخانه و همین طور که غذا می پزم کتاب بخوانم !
عادت کرده ام  به دیر خوابیدن ، عادت کرده ام به کتاب خواندن ، به خوردن شیرچائی مثلاً ، به این که هر بار در این اتاق را باز می کنم مثل یک میلیون بار دیگر بخورم به دسته ی مبل و آه از نهادم بلند شود و یک تکه ی ران پای سمت چپ ام همیشه ی خدا کبود باشد ، عادت کرده ام که صبح ها پیش از همه گوشی ام را بردارم ... عادت کرده ام که شب های یک شنبه یک عالم زنجه موره کنم که بعله من فردا باید صبح زود زود بلند شوم بروم سر کلاس یک آدم نچسب نچسب کارآفرینی ...
این جریان عادت کردن های من تمامی ندارد ... این که از چند روز پیش یک لیوان زیر میز کامپیوترم شکسته شده و خرده هاش را حال نداشته ام جمع کنم و برای همین عادت کرده ام دمپائی بپوشم ... و از صدای فلچ فلچ اش وقتی راه می روم کیف کنم و خرده های شیشه را با کف دمپائی توی تمام اتاق پخش کرده باشم اما نروم اندازه ی ده دقیقه وقت بگذارم که زیر میز را جارو بکشم !
آدمیزاد موجود عجیب و غریبی است ... عادت می کند : به همین سادگی ... و من دارم فکر می کنم چند بار توی زندگی ام دل ام شکسته و من تاب و توان جمع کردنش را نداشته ام و یک چیزی شبیه دمپائیه دست و پا کرده ام تا باش روی خرده های دل خودم راه بروم ، تا خرده های دل ام را طوری این طرف و آن طرف بپراکنم که نشود حالا حالاها جمعش کرد ... 

                

ما آدم ها گاهی عادت های مخربی داریم برای خودمان ... عادت بی توجهی کردن در حق خودمان ، عادت نفی کردن خودمان ...  عادت دور شدن از خودمان ... عادت این که لباسی که فلانی ها گفته اند بهت نمی آید را نپوشیم ، ته لیوان مان را هورت نکشیم ، موی مان را به سبکی که بهمان نمی آید نزنیم ، آواز نخوانیم ، پشت سر هم ژله ی مورد علاقه مان را توی یک روز نخوریم ، صورت مان را به شیشه ها نچسبانیم ، جلوی هیچ کس اشک نریزیم ... برای کسی درد و دل نکنیم ... این عادت ها ... این عادت های لعنتی همیشه ی خدا رنجاننده اند ، گیرم که حواس مان نباشد یک روزی این طور نبوده! ... هر چه بیشتر به عادت های این شکلی عادت کنیم : عادت می کنیم که خودمان نباشیم ...