آن روز خوب
بماند که نتوانستم افسانه را پیدا کنم، بماند که با یکی از ماست ترین هم کلاسی ها همراه شدم، بماند که آن قدر زیر فشار جمعیت له شدم که یک عالم دست راستم کبود شد، بماند که وسط های کار گریه ام گرفت ... همه اش بماند ... اما وقتی بی سابقه ترین حرکت جمعی را می دیدم، وقتی لابلای مردمی راه می رفتم که سال هاست شور جمعی و حقوق و سیاست را فراموش کرده اند ... دل ام قرص می شد . چیزی درونم از لذت می ترکید ! کسی توی دل ام آرام آرام یک عالم چراغ روشن می کرد ...
وقتی می دیدم که چه طور همان هائی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند حالا در کنار هم ، با هم و به سمت هدفی یکسان می روند بدبینی ام راجع به طبیعت انسان کم می شد ... دیگر اهمیتی نداشت که رئیس جمهور فعلی کیست و مردم دارند برای کی هورا می کشند ! اهمیت آن بود که آدم ها پی حق شان بودند، پی اعتراض به ظلم و دروغ بودند ، پی امید ... نه خبری از دعواهای مابین ماشین ها بود، نه قیافه ها درهم بود و نه کسی می ترسید ...

دیگر خیابان های شهر من همان خیابان های عبوس هر روز نبودند ، مردم همان آدم های هرروز نبودند، صداها مثل همیشه زیر نبود، سرها پائین نبود، همه با هم خویشاوند بودند، همه با هم یکی بودند : همه با هم یک کل "خواهان" ...
فکر کردم اگر همیشه ی خدا این طور باشد کدام "دولت" می تواند فاسد شود ؟ کجا می شود "زور" حکمرانی کند؟ و به خودم قول دادم که اگر کاندیدای مورد علاقه ام رای آورد مثل یک شهروند معمولی که سرش به زندگی خودش گرم باشد و بس نمانم ... که گامی بردارم که حرفی بزنم ... که روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.
وقتی می دیدم که چه طور همان هائی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند حالا در کنار هم ، با هم و به سمت هدفی یکسان می روند بدبینی ام راجع به طبیعت انسان کم می شد ... دیگر اهمیتی نداشت که رئیس جمهور فعلی کیست و مردم دارند برای کی هورا می کشند ! اهمیت آن بود که آدم ها پی حق شان بودند، پی اعتراض به ظلم و دروغ بودند ، پی امید ... نه خبری از دعواهای مابین ماشین ها بود، نه قیافه ها درهم بود و نه کسی می ترسید ...

دیگر خیابان های شهر من همان خیابان های عبوس هر روز نبودند ، مردم همان آدم های هرروز نبودند، صداها مثل همیشه زیر نبود، سرها پائین نبود، همه با هم خویشاوند بودند، همه با هم یکی بودند : همه با هم یک کل "خواهان" ...
فکر کردم اگر همیشه ی خدا این طور باشد کدام "دولت" می تواند فاسد شود ؟ کجا می شود "زور" حکمرانی کند؟ و به خودم قول دادم که اگر کاندیدای مورد علاقه ام رای آورد مثل یک شهروند معمولی که سرش به زندگی خودش گرم باشد و بس نمانم ... که گامی بردارم که حرفی بزنم ... که روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:56 توسط مرجان
|