بروم توی بوفه ی دانشگاه ، یک ساندویچ تندتند بگیرم ، رادیو ای ساربان پخش کند ، کهیرهای تنم برای تندی های ساندویچ آماده به خارش شوند و بغض تمام اجزای وجودم را پر کند ... لب ور بچینم ! یک عالم برگه ی پرینت شده ی روبه روم توی ذوقم بزنند و من های های گریه کنم ... های های ...
به جاش ساندویچم را خوردم ، غرغر کردم و سنگین سنگین از جا برخاستم و تمام اشک هائی که نریختم مثل یک مشت شدند تا هی بکوبند توی دهن ام به وقت حرف زدن، خندیدن ... وجود داشتن ! ...

                         

و هی فکر  کنم زندگی شبیه خاریدن کهیرهاست ! تا نخارانی اش رنج ها را هی تحمل می کنی ، هی تحمل می کنی ... وقتی خاراندی لذت می بری ... بی خبر از آن که پس لذت خارشی سخت تر هست ، کهیری زخم شده ... و تو می مانی زخمی که می خارد را باید چه کرد ؟
دلی که تنگ است را ؟ شوری که مرده است را ؟ اشکی که نریخته را ... ؟ چه باید کرد ؟