روز دیگری تمام شده و چون در این روز ذهن و دستم آن قدرها بند کار خاصی نبوده فرصت کرده ام تا فکر کنم ، فرصت کرده ام... ساعت ها به زنی که دیروز توی بخش شیمی درمانی برایم توضیح می داد آدم وقتی برای اولین بار شیمی درمانی می شود باید چه کار کند ، فکر کردم ... چشم های ریزش که از بیماری یکپارچه رنج بود جلوی چشم هام است و انگار تمام حرف ها را چشم هاش می زند ... من نمی گویم که من شیمی درمانی نشده ام که ... من حتی حاضر نمی شوم توی این صحنه ئی که هی توی ذهن ام تکرار می شود به زن بگویم : من شیمی درمانی نشده ام که ... وقتی این جمله را هی می خورم ، هی فکر می کنم کی بیشتر قدر زندگی را می داند ؟ منی که برای لحظه های بعدی دنبال دستاویزم یا او که سرش را بی گلایه توی دست هاش فشار می داد از سر درد ؟ ... گیج می زنم مابین رفت و آمد تصویرها ... دستپاچه می شوم از قناعت بیمارهائی که روی تخت ها بوده اند و نمی توانم آن تصویر را کنار تصویر مناظره ی دیشب بگذارم ... از سیاست آن قدر عق ام می گیرد که باز برمی گردم به همان تصویرهای صورت های بی جان و بی ابرو ...

          
باز می گردم به قناعت زندگی ... به یک کتاب کوچک شعر ! و عصرم را با افسانه طی می کنم در حالی که برایم عطر اطلسی را توصیف می کند ، برای هم شعر می خوانیم و هی برای تابستان برنامه می ریزیم ...
باز می گردم به خودم و یک زن معمولی را می بینم که دلش می خواهد زودتر امتحان ها تمام شود تا برود یک کلاس خیاطی پیدا کند و پیراهن های رنگی بدوزد ! زنی که دوست نمی دارد دیگر بداند رهبری در مقابل حرف های رد و بدل شده ی دیشب چه حرفی زده ؟ عکس العمل ها چی بوده ؟ ... زنی که دوست دارد پا روی پا بیندازد و آواز بخواند و اصلا هم نگران کارهای انجام نشده نباشد ، یک دسته النگوی صورتی پیدا کند و توی دستش کند و هی تکانشان بدهد و  به صدای جرینگ جرینگش گوش کند ...

چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شود
تا خاطرات کهنه را با آنان نوشت
چرا باید این در خانه را باز کرد که نان آورده اند
چرا باید این چراغ ها را روشن نهاد و خاموش
کرد که روز و شب دیگری در راه است
چرا باید این لیوان ها را آب کرد هر روز
ظهر سفره را برای ناهار در اتاق
پهن کرد
زمان و عطر اطلسی ها همه ی حجم اتاق مرا
فرا گرفته اند
راهی برای رفتن نیست
مدارهای زمین و گل های یاس و مریم ها
چه زود پیر شدند و مردند
پرندگان گاهی سراسیمه از عطر یاس ها
و مریم ها جوان می شدند اما فقط تا
غروب زنده بودند

پی نوشت :
- شعر از احمدرضا احمدی است .