می نشینم جلوی آینه و موچین را با حرکاتی از روی عادت دور و بر ابروهام تکان می دهم ... نمی فهمم کی به خودم می آیم و می فهمم یک گند بزرگ روبرویم توی آینه دارد می زند توی ذوقم ! حسابی ابروهام را خراب می کنم . عصبانی ولش می کنم . بدوبدو تلاش می کنم ارورهام را بگیرم . هاسته دیوانه بازی درمی آورد ... خسته ی خسته می خوابم ... صبح با درد بیدار می شوم . بالای ابروی راستم یک قُلُمبگی جانانه و زیبا به قطر یک بند انگشت علم شده و دور تا دورش یک تورم وحشتناک درست شده و ورم جانانه یک چشمم را اندازه ی یک عدس کرده ! با آه و ناله کارهام را انجام می دهم... هرکه می بیندم می خندد ! قلمبه ی مذکور کیفور می شود ... انگار که با من لج دارد و من آشفته تر از همیشه این ور و آن ور می روم تا بهش ثابت کنم هیچ اهمیتی ندارد اما بس که آشناهای دور و نزدیک دهانشان وا می ماند از چشم ژاپنی ام می آیم توی خانه و خودم را حبس می کنم، کلاس ها را دو در می کنم ... پنجره را باز می کنم ...
آنتی بیوتیک می خورم تا قلمبه ی مذکور جانش دربیاید . لج می کند و تورم پشت چشمم را بیشتر می کند، سرم بیشتر درد می گیرد ... خوشگل تر می شوم !!! و یک حسی شبیه کلافگی که کلافگی هم نیست می پرد بیخ گلویم را دو دستی می گیرد و هی فشار می دهد و کسی هی بیخ گوش ام می نالد : چه خرداد گسی ... چه خردادی مرجان ..

                


محلش نمی دهم . جزوه های امتحان چهارشنبه را می ریزم دورم ... خسته می شوم ، فیلم گاف های احمدی نژاد را برای مرضیه کپی می کنم ، حوصله ام نمی گیرد، برای پروژه های دانشگاهی برنامه می ریزم : عمل نمی کنم، می روم توی حیاط و دست خالی برمی گردم ... یک جای کار دارد می لنگد ...
می گویم : گور بابای همه چی ... می روم می خوابم و بعد مابین خواب و بیداری می فهمم این حس لعنتی چیست ؟ دل ام به طور غیر ممنوعی برای کسی تنگ شده که حق ندارد برای او تنگ شود ... بغضم را می خورم و از این که دانستم چیست از خودم کفری می شوم ، دست به دست قلمبه ی مذکور می دهم تا بر ضد خودم قیام کنیم ... دل آدم حق ندارد گاهی !

پی نوشت :
اگر مرا می شناسید، اگر با من راجع به پست هام حرف می زنید، اگر حدسی زده اید ... همه را نگه دارید برای خودتان ... چیزی نگوئید در این باره !