هربار آش می خورم 4 نفره می خورم !!! یاد سه نفر دیگری می افتم که بارها کنارشان آش خورده ام و لذتی که در این آش خوردن چهار نفره بوده است چیز دیگری است . این طوری است که با هر قاشقی که بی آن ها آش می خورم سه تاشان را کنارم حس می کنم . خنده های بی وقفه ی لیلا ، هول زدن های نگار و مرضیه که مداوم تکرار می کند : آخیش ... آخیش ... حالا فرقی نمی کند آش های پر از فلفل قرمز دانشگاه باشد ، مال هتل عباسی باشد ، دست پخت نگار باشد یا هرجور دیگری ... من نسبت به این غذا سفارشی شده ام ! دوست دارم آن سه تای دیگر هم باشند ، به قول خودشان : خاله آشی ها ... حالا بی صبرانه منتظرم امتحان پنج شنبه را بدهیم و برویم آش خوران ... 

                 

بعضی خوردنی ها ، بعضی پوشیدنی ها ، بعضی جاها آن قد عطر دیگران را می گیرد که می ترسم هرگز بدون آن ها نتوانم باهاشان کنار بیایم ... می ترسم عطر کسانی که دوست شان می دارم برای همیشه از یادم ببرد بدون آن ها من چه طور تنهائی زندگی کرده ام ؟