امشب برای نمی دانم چندمین بار به طور اتفاقی همان کاست پر از خاطره ی قنبری را گوش دادم. باز حس پشیمانی توام با تردید ! صدای خنده هامان توی گوشم پیچید. یاد آن شبی که یکی از گوشی های هدفون توی گوش من بود یکی توی گوش تو و توی تاریکی راهروها که طبق قانون خاموشی سوت و کور بودن می رقصیدیم و ریز می خندیدیم : بغلم کن ... برقص : برقص ! و زمین خوردن کف راهرو ...
یاد آن شب زنده داری های دونفره مان که توی سالن تلویزیون دراز می کشیدیم و وقتی یک دل سیر حرف می زدی عادت شهریار قنبری گوش دادنت به جان من هم می افتاد : عشق یعنی قدغن ... ترس مرد : ترس زن ! ... بحث های تمام نشدنی مان راجع به وابستگی به خانواده ! حمام های نصف شبی که از آن طرف بلند بلند آواز می خواندی تا من که آن روزها عجیب می ترسیدم نمیرم. لوس بازی هائی که درمی آوردی تا خرم کنی به جای تو برنج های شفته بپزم، آشپزخانه را بشورم و یا عادت مزخرفت که آدامست را بیندازم توی سطل ...
محکومت کردم یک روز ! بابت آن که دوست داشتی به کسی وابسته نباشی حتی اگر پدر و مادرت باشند، محکومت کردم چون یواشکی خواندم که نوشته بودی من عجیب مغرورم، محکومت کردم بابت بوسه !!! و اگر بخواهیم بگویم دلایل بسیاری که آخرش به این ختم می شد که چون شبیه ما فکر نمی کردی، در مقابلت موضع گرفتم و تمام جیک و پیک رابطه ات را، این که به جای آن که بروی پیش مادرت رفتی پیش آن پسره، این که هوای دل پسره را بیشتر از دل چشم براه مادرت داشتی، این که پا روی همه ی تابوها می ذاشتی ... همه را من بودم که گذاشتم کف دست خانم حسینی ! فکر می کردم این طوری هوای اشک های مادرت را داشته ام. فکر کردم آدم می شوی و شر پسره کنده می شود، فکر می کردم حرفت را پس می گیری که من از آن مغرورهای احمقم!
از هم بریدیم. اولش تو نمی خواستی ... من به ظاهر ساده فراموشت کردم اما هنوز گاهی زمان هائی هست که به تو فکر می کنم. هنوز نفهمیده ام راستی راستی کار خوبی کردم یا بد ؟ من بهتر از تو می دانستم اوضاعت دارد خراب می شود یا خودت بهتر می دانستی باید چه کار کرد ؟ نفهمیدم اما حالا می دانم من تا حدی از آن مغرورهای احمقم. می دانم وابستگی مسخره است، می دانم این ها را اما اشک های مادرت چه ؟
با این همه امید دارم هرجا که هستی شاد باشی . مثل همان روزها پر از زندگی ! گاهی به یاد روزهای باهم بودنمان بیفتی که بک گراند همه شان صدای شهریار قنبری بود و جیک و پیک دو نفره مان ... شب هائی که ملاحظه ی ترس های مرا می کردی و کنارم می خوابیدی و آن قدر یواش یواش با من حرف می زدی تا بخوابم، صبح هائی که از حسادت لگدم می زدی نخوابم ... ببخشم !

سازهای غربت، سازهای ناکوک

شعر بادو میزد، سوگوار دل بود

برگها زرد زرد، وقتی هوا نیست

بوسه سرد سرد، صداصدا نیست

زخم هم چه بی هوش،

هیچ کس با ما نیست

شب چنان تیره،

که شب پیدانیست

شب هم پیدا نیست

شب هم پیدا نیست

عشق اما پیداست

عشق اما پیداست

حرف حرف فرداست

کار بچه هاست

طاق ها بی کاشی، راهها مثل هم

حرف ها شاعر كش، بغض ها بي شبنم

دستها افتاده ،سرها خمیده

چشمها خشکیده، عطرها پریده

ماهم دور دور، آه اما نزدیک

روزهم بی روزن، سرد سردوتاریک

چه سردو تاریک

چه سردو تاریک

عشق اما پیداست

عشق اما پیداست

حرف حرف فرداست

کار بچه هاست