again again again
صندلی تکی سمت چپ ... خالی بود : نشستم . پرده ها رو کشیدم. پرده های کرمی سرویس دانشگاه رو. یادم اومد یکی از دوستام همیشه تاکید می کرد از دسته آدم هائی هستم که هر جا می رن عادت دارن اول پرده ها رو بکشن!... اولین بار بود بعد از مدت ها با بچه ها نبودم. عادت صبح ها توی سرویس صبحانه خوردن، از سر و کول هم بالا رفتن و خنده های بلند. پلیرمو از توی کیفم درآوردم. فکر کردم هرچی اومد گوش می دم . ماشین سرعت گرفت .Dido بود تراک Sand In My Shoes . لابلای اون میله های فلزی آبی رنگ زنگ زده که با فاصله ی کمی روی چیده شدن تا یه روز مترو بشن تکرار می شدم :I wanna see you again ... شعاع های چرخنده ی خورشید و صدای نرم خواننده...

میله های رنگ پریده مثل همیشه نبودن که بهم حس سخت بودن زندگی رو منتقل کنن. ذهنیاتم رو می دیدم که چطور لابلاشون می چرخه و به خودم برمی گرده ... حس کردم لحظه ی خوشبختی لحظه ی لابلای این میله هاست که ماشین به سرعت از کنارشون می گذره. در مقابل خواسته هام چیزی از هستی نمی خواستم ، بابت خواسته هام رنجیده خاطر نبودم و شبیه میله ئی رنگ پریده بودم که لابلای هزار تا میله ی دیگه داشت یه چارچوب رو تشکیل می داد.
هرچند یه چهارچوب نازیبا با پیچیدگی های خودش اما من میله ئی بودم که آرزو داشت لابلای این پیچدگی ها نبود و حالا که بود تنها چشم به درخشندگی نور داشت ... گذاشتم تراک تکرار بشه و زیر هر پل وقتی داشتم به پل هائی که فقط پل بودند نگاه می کردم :تکرار می شد ... من هم تکرار می شدم ... مرجانی که توی تمام پل پخش می شد، دتوی میله ها، توی جاده ها، توی درخت ها، توی آسمون، توی اون کفش کهنه ئی که حدس زدم مال مردی باشه که شب قبل از گم کردن لنگه کفشش کنسرو لوبیا خورده و عاشق همان زنی بوده که هروز از مغازه های اطراف مترو خرید می کرده، تو خط های ممتد جاده، لاستیک های چرخنده ی ماشین ... توی تموم آدم ها ... تکرار می شدم ... من همون تمنائی بودم که جوابی در قبالش نبود. تمنائی که توی هستی می چرخه و تمامی اون چه که هست رو به هم پیوند می ده : تمنای پله ی بعدی، تمنای لمس اون چه بابتش آه می کشیم، آره من همونم.