این روزها بهترین کاری که بلدم انجام بدهم این است که خودم را گم کنم. وقتی این لباس ها و این جسم را مدام وصله می زنم به هم تلاش می کنم توی انبوه دیگر آدم ها گم بشوم. توی سایه های دیگر محو بشوم طوری که نشور تشخیص داد این سایه ی اندوهگین سایه ی من است یا آن بام بلند؟! یا گربه ی کریهی که مفتخر روی دیوار قدم می زند ... این طوری است که خسته ی خسته زیر انبوه کارها خودم را قایم می کنم و شب ها با ذهنی پر از انتگرال و پروژه های انجام نداده و یک مشت جزوه می خوابم ...

می خوابم و صبح انگار نه انگار که چی خواب دیده ام ادای زن بی عاطفه ئی را درمی آورم که در فراموشکاری سبکسرانه تر از زن های دیگر از یاد می برد ! تمام روز را می گذرانم ... بی آن که فکر کنم خسته ام! خستگی هست، آفتاب زیادی داغ هست، بدبختی هم مثل همیشه هست اما آن خط روی پیشانی من هم هست تا هی فشارم بدهد : برو برو ... می روم می روم می روم ...

             

آهسته و سنگین اما نه آن گونه که درمانده باشم. می روم تا تمام کارهائی که با دست های من انجام می شوند سروسامان بگیرند، می روم تا تمام پیوندهائی که : باید را گره بزنم و طناب های پوسیده را از هم بدرانم، می روم تا با دل خوشی های کوچک این دنیا را تاب بیاورم. دل خوشی هائی شبیه پیاده روی های گاه به گاه، دوستان دیرینه ام کتاب ها، کاسه های بلوری که پر از آلوچه های سبز نمک زده اندو آواهای گنگی که می شنوم و می دانم این آواها هرچه هم بگویند یعنی که من وجود دارم ... هرچند روزها نمکی باشند که زخم بودنم بپاشند !
هر صبح بی آن که بدانم جواب سوال هایم چیست بلند می شوم و وقتی لابلای خنده های خودم حس می کنم چقدر آدم تنهاست یاد استاد می افتم که توی نامه ی آخرش ترجیح داده از من به ساختارشکن یاد کند و تاکید کند نتیجه اش دید تنهاست لابلای دیگر آدم ها که توی زندگی شناورند ... لابلای این دست و پا زدن های جمعی حباب های کوچک را که سبک اند و ساده دوست می دارم ! لابلای این دست و پا زدن ها قلمرو خودم را دوست می دارم که می توانم آن را به موجه ترین و یا مزخرف ترین حالت ممکن بچینم و در جوابش بگویم : دوست می دارم ...
و شب ها هراسان از خودم خسته ی خسته بخوابم و در عالم رویا بدانم که دیوانه وار هر چه از من نشانی دارد به عواطف آمیخته است و من هرگز زیر آن کارهای پوشالی رنگین خاموش نخواهم شد!