این روزها گاهی بسیار دل تنگ می شوم ... می دوم تا ایوان و چشم می دوزم به آسمان تا که در بزرگی اش کوچکی و اهمیت خودم را فراموش کنم. فکر می کنم زیر آسمان پر از آدم است ... آدم هائی با نژادهای مختلف از طبقات مختلف با نگاه هائی که لابد با هم فرق دارند یا آدم دوست دارد این طوری فکر کند هرچند این طور نیست! فکر می کنم در میان ازدحام این آدم ها من گم شده ام ... کسی نیستم و درد من لابلای درد هزاران هزارتای آدم دیگر گم می شود ... بعد برمی گردم توی اتاقم ... گاهی به هر زحمتی هست می روم زیر میزم به عادت های قدیمی ... حس می کنم این گوشه ی تنگ و تاریک از تمام چیزهائی که می ترسم مصونم می دارد و آن جا گاهی بی هیچ خجالتی یواش یواش تمام چیزهائی که مجاز نیستم آن بالا بگویم تکرار می کنم ...

گاهی سرم را به زندگی گرم می کنم ! توی معادلات کوفتی دیفرانسیل گم می شوم تا بلکه جواب تمرین ها را بنویسم یا روی هر جا دم دستم برسد می نویسم : جزوه های مهندسی کپی ... و بعد فکر می کنم بد نیست چند فصلی از حل تمرین های گسسته رو هم کپی بگیرم. بعد دقایق زیادی وقت صرف می کنم تا برای مقاله ئی که استاد گفته بنویسیم موضوع حسابی پیدا کنم  ... آخر سر همه شان را می زنم کنار و یکی از کتاب هائی که نصفه نیمه خوانده ام را می کشم جلو ...

دیشب داشتم "زندگی در پیش رو " از رومن گاری را می خواندم ... همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا وقتی پسر بچه ی هفت یا هشت ساله ئی که مادر فاحشه اش او را برای نگهداری به زنی سپرده بود از پیرمردی که می شناخت پرسید :
"آقای هامیل، آیا بدون عشق می شود زندگی کرد ؟"
در مقابل طفره ی آقای هامیل باز پرسید : "آقای هامیل، چرا جوابم را نمی دهید ؟ "
و آقای هامیل گفت : " تو خیلی کوچکی و وقتی آدم خیلی کوچک است، بهتر است بعضی چیزها را نداند. "
کودک تکرار می کند : " آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد ؟ "
گفت : "بله" بعد، انگار خجالت که کشیده باشد، سرش را پائین انداخت .
و پسربچه می زند زیر گریه ... و به دنبالش من ...

کتاب زیبائی است هرچند بارها اشک به چشمانم نشاند. می توانستم خودم را جای کودکی بگذارم که همیشه در آرزوی دیدن مادرش هست هرچند فاحشه باشد اما برای نیاز کودک که مادر است. فکر کردم با این حساب دنیا جای عجیبی است که این طور غیر منصفانه آدم ها را از خواسته هاشان دور می کند.

                        

یک مسیر طولانی برای پیاده روی انتخاب می کنم و بی آن که نگران برگشتن باشم ساعت ها راه می روم ... با خودم فکر می کنم تا وقتی می شود نگاهی هست باید نگاه کرد، تا وقتی درخت هست باید نفس کشید ... یاد آن شعری که تازگی ها از نارونی خوانده ام افتادم :

تا باد هست خواهم لرزید
 و تا عشق هست خواهم ورزید
تا نگاه هست خواهم دید
تا پگاه هست خواهم رویید
 تا راز است ، خواهم جست
تا ریا هست خواهم شست
تا هستی است ،‌خواهم زیست
 و تا مرگ هست ، خواهم گریست

به خانه که می رسم گهگاه کسی اس ام اس می زند. با صدای هر کدام یاد خاطره ئی می افتم! یا صدای هر کدام یک برگ می افتد توی اتاقم ... یاد سنگفرش های خیابان می افتم که لابلاش پر از سبزی درخت ها بود ... دلم می خواد تمام درزهای وجودم را سبزی ها پر کند ... هر چند زیر قدم های روزها نفسم بگیرد ...