مرگ از من دور نيست ...
او بالاتر از يک قهرمان است
او به چشم من يک خداست !
او که می تواند کنار تو بنشيند
و به زمزمه ی شيرين صدای تو
و آهنگ خنده های فريبنده ات
- که ضرب آهنگ قلب مرا تشديد می کند-
عاشقانه گوش فرا دهد ...
اگر من ناگهانت باز بينم ،
نخواهم توانست با تو سخن بگويم
چرا که زبانم گره می خورد
و يک شعله ی باريک
زير پوستم می دود ...
چيزی نمی توانم ديد
چيزی نمی توانم شنيد
جز صدای طبل گوش های خود را
و رنگم از علف های خشک
پريده تر می شود...
در اين زمان؛
مرگ از من دور نيست ....

He is more than a hero
He is a god in my eyes —
the man who is allowed
to sit beside you —he
who listens intimately
to the sweet murmur of
your voice, the enticing
laughter that makes my own
heart beat fast. If I meet
you suddenly, I can’t
speak — my tongue is broken
a thin flame runs under
my skin; seeing nothing,
hearing only my own ears
drumming, I drip with sweat
trembling shakes my body
and I turn paler than
dry grass. At such times
death isn’t far from me.
"سافو"