این هفته هم گذشت ... همه اش مشغول کار بودیم و عصرها هم می رفتیم نمایشگاه . تو نمایشگاه بهتر از هر چیزی تماشای مردم بود ! مثلاً چند روز پیش ماشعیری که برام گذاشته بودن روی میز چشم یه خانومی رو گرفته بود . اومد جلو و کنکجکاوانه پرسید : " می گماوا اینا نوشابه گندیده س که گذاشتند این جا مردوم ببینن بدونند ؟ " !!! ... یا یه پیرزن هی می پرسید این ویژه نامه ها که عکس سیب روشه توش آب میوه است ؟ بعد براش توضیح دادم همچین چیزی نیس و تازه گیر داده بود : پس روش آبمیوه گیریه ؟!!!

یه بار هم یه آقا با خانومش اومد و بسیار معترض یقه ی من رو گرفته بود که یالا بگو به عنوان نماینده شخصاً برا این مملکت چی کار کردی ؟!!

امروز هم یه آقا پسر محترم تخمه خورن و نیم جمله نیم جمله می پرسید : " آ این تبلیغا تو شهر مالی شوماس  ؟ هاااا ؟ " و این جمله چیزی بالغ بر 4 بار تکرار شد اونم در دقیقه !!!

چیزی که برام جالب بود این بود که آدم ها از لحاظ تعارفات دو دسته بودن یا تشکر می کردن یا طلبکار بودن ! دسته ی سومی هم نبود و جالبترش این جا بود که آقایون بیشتر مقید به تشکر بوددن تا خانوما !!! وقتی تراکت ها آموزش بانوان چشم زنا رو می گرفت و با ذوق می اومدن ببین چیه دلم می سوخت . برای توده ی انبوه زن های بی اطلاعی که مایلن بدونن و نمی دونن ...

قشری که اهل مطالعه بودن هم تابلو بودن . از همون دور دورا چشمشون که به روزنامه می افتاد بدو می اومدن جلو . اکثراً هم بابت هزینه ی احتمالی دودل بودن .

قشنگ ترین صحنه هاش اون لحظه هائی بودن که بچه ها با حجب و حیائی که فقط خاص خودشون بود به آدم نگاه می کردن . یاد داستایوفسکی می افتادم که تو یکی از کتاباش نوشته بود بچه ها دوست داشتنی ترن چون هنوز سیب حرام رو نخوردن و فرق بین خوب و بد رو نمی دونن .

با یه خانوم بهائی هم آشنا شدم و قرار بر این شد اطلاعات بیشتری ازش بگیرم ...  بهرحال گذشت و اگه خدا بخواد کمی برنامه ام خلوت تر می شه و فرصت می کنم به بقیه ی چیزا برسم. بدجوری دلم هوای یه دوره ی ورزشی رو کرده . اولش کلی تو گوش زهرا خوندم بیا بریم یه ورزش رزمی که یه کم یاد بگیریم در مواقع لازم کتک کاری کنیم : نیومد ... بعد متوسل شدم به ایروبیک و نیومد بعد گفتم بیا بریم یوگا ... امیدوارم بیاد ! حس می کنم بدنم خشک شده ... چرق چرق صدا می ده . تازه مخمم صدا می ده . دلم هوای عصرهای پائیزو کرده که دراز بکشی و هی رویا ببافی و ببافی و ببافی ... شال و کلاه کنی و توی کتابسرا بچرخی ، یه بستنی قیفی بخری و وایسی روبروی پل تا لحظه ی غروب خورشید با یه حس ماورائی همه ی دنیا رو زیر پات حس کنی ...

مدت ها بود از پل و رودخونه خبری نبود تا دیروز ... بعد مدت ها به رسم قدیمی با ملیحه و نرگس رفتیم روی دهنه های بالای پل ، پاهامون رو آویزون کردیم و زل زدیم به دورها ... مهم نبود مردم چه جوری نگاهمون می کنن از اون پائین ! کاش می اومدن اون بالا تا ببین از اون بالا جزئیات چقدر خوب پیداس : از کچلی نامحسوس یه مرد جوون تا دردی که تو راه رفتن های یه زوج مسن دهن کجی می کرد .

کمی هم روی پله ی پائین پائینیه نشستیم و لابلای موج ها قطره شدیم و برای دیدارهای بعدی نقشه کشیدیم و هی ملیحه غر زد که ای وای دیر شد : شوهرم ... من هنوز موندم این دختر چطور اون همه ادعا رو گذاشت کنار و شد یه دختر سربه راهی که با تمام قدرت سعی می کنه 7 شب به بعد خونه باشه که دل آقا توش آب تکون نخوره : من که نفهمیدم !!!

نرگس می ره اراک ، ملیحه می ره تهران ، زهرا با نوید ، من هم می چپم زیر پتو و تا وقتی خوابم نبرده فکر می کنم و فکر می کنم و مثله همه ی آدم ها خیال پردازی می کنم و اصلاً هم فیلتر نمی گذارم و به ذهنم اجازه می دم آزادانه بچرخه تا من : خوابم ببره ...