بسم الله :‌ عاشق شو ...

يك وقت هائي كه داري زندگي ات را مي كني يكباره يك چيزي برت مي دارد از زمين مي كندت مي بردت يك جاي خوب ... نه اين كه آن يك چيز خوب خيلي بزرگ باشد ... نه ... فنجان چائي گرفته ئي دستت داري يك چيزي ورق مي زني و هم زمان به كارهائي كه بايد انجام بدهي فكر مي كني ... بعد يك گرماي كمي حوالي پائين صورتت حس مي كني ... همين طور كه به ورق زدنت ادامه مي دهي كمي صورتت را خم مي كني كه اين گرماهه سمت ديگر را هم نوازش كند ... شايد دست از ورق زدن برداري و صورتت را كامل بگيري جلوي بخار چائي ... نفس عميق بكشي ... دست از كارهاي توي ليست مانده بشوري و دعا كني هيچ وقت بخار آن فنجان تمام نشود ...
بخار تمام مي شود ،‌ تو به خودت مي آئي ... روزنامه ،‌مجله ،‌يا هر چيزي ديگري كه بهش ور مي رفته ئي را مي اندازي يك سمت ديگر ،‌ مي روي سراغ كارهات و پاهات روي زمين دارد چرخ مي خورد ، با الفاظ همين جائي كليشه هاي هر روزه را به خودت و ديگران پرتاب مي كني ... مي روي ، مي آئي ، هزار و يك كار ديگر مي كني ... نمي تواني فنجان را دستت بگيري و بخار نوازش گونه ببوسدت ... بايد كارهات را بكني ،‌بايد سرگرم امرار معاش ،‌درس خواندن ،‌ صحبت كردن ‌،‌خوردن و خيلي كارهاي ديگر باشي ...
عشق ولي همان بخار به اندازه گرمي است كه مي نوازدت ،‌ عاشق باشي همين طور كه حرف مي زني ،‌ كار مي كني ،‌ نگاه مي كني ،‌ به راننده مي گوئي همين جا نگه دارد ،‌ مشاجره مي كني ،‌ زير دوش آواز مي خواني ، با دقت هر چه تمام روي يك كارت پستال چيزي مي نويسي دارد تو را گرم مي كند ...

               

اما ... گرفتن فنجان چائي در دست گاهي سوختن دارد ... مي ريزد روي دست هات ، پاهات ... هر جاي ديگرت ... انگار نه انگار كه همين چند دقيقه پيش چطور آرامت كرده بود ... مي سوزاندت ...
سوختني نه از آن نوع كه جيغ بكشي ،‌ به ديگران بگوئي ... سوختن از آن نوع كه كمي بالا پائين مي پري بعد دوباره سر مي بري جلو :‌گرمم كن آي عشق گرمم كن ...

پي نوشت :‌
تاب مياوري به قيمت سوختن هاي گاه به گاه و يك فنجان در دست داشتن در همه ي حالت ها ؟ بسم الله ...

هشتم مارس

يك مرد را تصور كن ... يك مرد لاقيد ، زن باز ،‌ بددهن ، كله شق ، كرم دعوا و جنجال ... بعد يك زن را تصور كند كه دارد تمام تلاشش را مي كند كه برابر باشد نه با آن مرد كه با ديگر مردها ... با اين حال خيال مي كند لابد اگر فلاني خوب بلد است ركيكانه هاش را توي هوا پخش كند و مردهاي ديگر نمي كنند : قدرت بيشتري دارد ... چه آزادي بزرگي دارد مردي كه از اين آغوش به آغوش بعدي مي شتابد ، چه خوب است كه هيچ كس جرات نمي كند بگويد بالاي چشم تو ابروست ... نگفته دهنش را باز مي كند و بي آبرويش مي كند ... خيلي جا دارد كه بگويم ... و زن مورد تصور ما دست مي گذارد روي مرد با الگوي نادرست ...
يك نفر آدم سواي جنسيت مي تواند برود هركاري مي خواهد بكند . مي تواند تمام زندگي اش را به گند بكشد ... يادم نيست كجا و از كي خواندم كه بدترين حقي كه ممكن است از كسي بگيريم اين است كه نگذاريم گند بزند به زندگي خودش ... خيلي خب ! ولي قضيه چيز ديگري است ... قضيه آن "زنانگي" است كه به بهاي حقوق برابر دارد به قهقهرا مي رود ...
لازم نيست تمام مردان دور و برمان را با خشونت بكوبيم كه حق ما توسط همين شماها ناحق شده ، لازم نيست قد و قامت كاه اندود روشنفكرانه براي خودمان تدارك بچينيم به بهاي اثبات فمينيست بودن مان ...لازم است كه آگاه تر باشيم ... ما حق داريم بخوانيم ، ياد بگيريم ، بدانيم ، بجنگيم ، لذت ببريم و سليقه داشته باشيم ... لازم است بدانيم كه قرار نيست شبيه يك مرد بي قيد و بند باشيم تا ثابت كنيم آزادي داريم، انتخاب داريم و لذت مي بريم ...

                  


اگر راست راستي كيف مي كنيم لاقيد باشيم با اين كه به بهاي اثبات خودمان را له كنيم دنياي متفاوتي است... كمي به خودمان نگاه كنيم . به آن چه كه دوست داريم ، به آن چه كه از آن لذت مي بريم و بعد قدم بعدي را برداريم كه بخش بزرگي از برابري يعني توانائي انجام كاري كه از آن لذت مي بري و هيچ خوب نيست براي قدم گذاشتن در اين راه اداي كسي كه ممكن است حقوق بهتري داشته باشد را دربياوريم ...

 

سرزمین عجایب همین جاست

زندگی انسان ، تجربه ئی است مشکوک . پدیده ئی است تنها از حیث عدد عظیم . از لحاظ فردی چنان زودگذر و ناکافی است که به راستی معجزه است که اصولا چنین چیزی بتواند وجود داشته باشد، رشد کند و این واقعیت خیلی وقت پیش ، زمانی که جوان و دانشجوی رشته ی طب بودم مرا سخت تحت تاثیر قرار داد و این که نمی بایست ناگهان نابود شوم ، در نظرم هم چون معجزه ئی جلوه کرد .

انسان در جستجوی هویت خویش نوشته ی کارل یونگ ترجمه ی محمود بهفروزی

به دنیای عجیب و غریبی که همین ده دقیقه ی دیگر امکان دارد تو را تا سر حد جنون شگفت زده کند خوش آمدی ... انتظار نداشته باش هرچیزی که می بینی همان طور بماند ... این دنیا عجیب تر و غریب تر از میزان تخمین من و توست ... تنها می شود باور کرد همه چیز می تواند وارونه شود ... یک باره وقتی پذیرفته ئی همه چیز همین  است که هست و داری توی یک راه اجباری می روی پرتاب می شوی به راهی که ماه ها آرزو کردی که پا به آن بگذاری و وقتی که خوب خیالت از بابتش آزاد شد باز می شود ... یک باره دست کسی را که به خاطره ها سپردی اش را در دستت حس می کنی ، قلبت می کوبد می کوبد ... دیوانه وار ... چشم باز می کنی و یکی ترکت می کند ، دیگری به آغوشت می کشد ... یکی ضربه می زند ، دیگری زخم می بوسد ... هنوز لذت یک شادی نو رسیده را خوب نچشیده ئی که یکی تبر می زند ... می شکنی ... پخش می شوی ... یکی سر می رسد مرهم می شود ...
جوان ها می میرند ، پیرها زیادی عمر می کنند ، عوضی ها همه کاره می شوند ، یک کودک نیم وجبی می شود نابغه ئی که همه را می گذارد توی جیبش ، گدا یکباره دارا می شود ، معجزه می شود فلانی بعد سال ها خوب که دل شست حامله می شود...
هی توی گوشت می زند این دنیا با چیزهائی که امشب وقتی من و تو می خواهیم بخوابیم به خواب هم نمی بینیم ... و من امشب همین طور که دست بر جای این سیلی ها می کشم فکر می کنم مهلت نمی شود ... مابین این سیلی ها که اشک است و شادی و اندوه ... و اگر سیلی های بعدی نباشد باور کن از همان سیلی اول دق کرده یا ذوق مرگ :‌پوسیده بودیم :‌آدم ... باور کن