لاست
سریال لاست را تا نیمه های سیزن یک دیده بودم . این روزها به لطف عزیزی دارم ادامه اش را می بینم. چیزی که مرا به خودش جذب کرده پرطرفدار بودن یا هیجان انگیز بودن سریال هست اما چیز مهم تری برای من وجود دارد و آن حس های خوبی است که سریال به من می دهد .
مثلا این که با یک دید دانای کل داری به همه چیز نگاه می کنی را خیلی دوست دارم . نه از این بابت که احاطه دارم ، از این بابت که می بینم آدم هائی که شاید در صورت اختیار هرگز کنار هم بودن را انتخاب نمی کنند ، به اجبار کنار هم دارند زندگی می کنند ... یک روز ناگهان می فهمند فلانی جانی بوده ، آدم کش بوده ، دزد بوده ... هزار و یک چیز دیگر بوده اما باز دوستش دارند و این از سر اجبار نیست از سر کنار آمدن با آن جبری است که باهاش کنار آمده اند : پذیرفته اند که از آدم ها فقط قسمت بدهاشان را نبینند و خودشان را از لذت یک دید عمیق تر محروم نکرده اند و این از سر اختیار نیست باز ولی به اندازه ی یک عمل از سر اختیار لذت دارد ...

آن ها نمی دانند که مثلا چی شد که سعید شد شکنجه گر ، ساویر شد کلاه بردار آدم کش و کیت دزد و آدم کش ... نمی دانند و با این حال همدیگر را پذیرفته اند ... من ولی این جا نشسته ام و می بینم شان و می دانم چی شد که این طوری شد ... من دارم آگاهانه تک تک کاراکترها را دوست می دارم ، درک می کنم ...
شاید اگر توی دنیای رئال دانای کل بودم می توانستم آدم های بیشتری را دوست داشته باشم ، یا حتی تنفر کم تری حس کنم ... با این حال من درست شبیه آدم های توی لاستم که نمی دانم خیلی چیزها را اما چرا تلاش کنم که با نگاه کردن تنها به بدی یا خوبی یک آدم خودم را تا سطح یک آدم مثبت/منفی بین کاهش بدهم ؟
من می توانم ادای دانای کل را دربیاورم ... درست است که فقط اداست اما دوست دارم عادت کنم عمیق تر نگاه کنم ... تو ! که این سطور را می خوانی : امتحان کن یا اگر مجاب نشده ئی لاست ببین!
پی نوشت :
از جان لاک و کیت خیلی چیزها آموخته ام ... آموختنی هائی که سال ها وقت می برد اگر خودم می خواستم یاد بگیرم ...
به گمونم لازم باشه بگم جک رو خیلی زیاد دوست دارم...