فقط يک بار زندگي مي کنيم

خوشبختي تو کف دست آدمه. کافيه بي حرکت بمونين ،‌همه چي رو فراموش کنين ،‌ديروز و فردا رو از ياد ببرين. اگه آدم بتونه خودش رو کوچيک کنه تو يه مبل کنار پنجره لم بده و در دم و لحظه ي حاضر زندگي کنه ،‌مي تونه از تمام مواهب الهي لذت ببره .

                    

سعادت واقعي رو چيزاي کمي مي سازه .

مهمانسراي دو دنيا نوشته ي اريک امانوئل اشميت با ترجمه ي شهلا حائري

پي نوشت :

گاهي آرام بنشين و ببين که چه طور نداشته هات ،‌ کم داشته هات ،‌ زشتي ها ... کنار مي روند تا تو صداي آرام نفس کشيدن ات را بشنوي

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

روزهائی برای هر کدام ما هست که خودمان را سرزنش کرده ایم بابت عاشق شدن به فلانی ... که اشتباه کردم ، که کاش نمی کردم ، که این طور نبود که فکر می کردم و غیره هائی که نتیجه اش می رود به آن جا می رسد که بگوئی اگر برمی گشتم به عقب عاشقش نمی شدم ...
خیلی خب ! قبول ... اما فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mindرا که ببینی می فهمی اگر ما آدم ها نسبت به آدم خاصی زیر و رو شویم در آن حدی که عشق را در خودمان احساس کنیم صد بار دیگر هم که ببینی اش باز عاشقش می شوی ... شرطش هم این است که حافظه ئی نداشته باشی که برایت نگه دارد که فلانی بی ملاحظه است ، فلانی سنگ دل می شود گاهی ، عادت دارد موقع عصبانی شدن داد بزند ، دست کم بگیردت و خیلی چیزهای دیگر ... 

                 

این طوری هاست که خاطرات آدم را راجع به کسی محتاط می کنند که عاشقش شده ایم و فکر می کنیم باید از او دور شوم ، پشیمان می شویم ... اما به نظرم این فیلم خوبی این را دارد که حالی مان کند دست برداریم از کاش نمی کردم هامان و باور کنیم هیچ بعید نیست باز عاشق شویم !!!
یک جور رضایت ته دل آدم به وجود می آید بعد از دیدن فیلم ، یک جور تسلیم ... می فهمی که با تم روحی و فکری که داری ، ناخودآگاه می روی کشیده می شوی به آدم خاصی و از این بابت نباید سرزنش کنی خودت را و این یک اتفاق نیست ، یک جور عجیب هم نیست ... طبیعت انسانی ماست ، دست خالی امیدوار ماست ، قلب زنده ی ماست ...
البته مهم است که خودمان را گول نزنیم . همه ی عشق ها این طور نیستند ، همه ی آدم ها این طور نیستند ... آدم خودش می فهمد : می فهمد خودش آدم ...

رمانی دستت بگیر : همین امروز

مارک ایوان : احساس می کنم که به اعتقاد شما رمان این قابلیت را دارد که به ما ادراک ویژه ئی از جهان را بدهد ، که به ما بینش هائی عطا کند که هیچ شکل دیگر جستجو قادر به دادن آن بینش ها نیست .

                        

کوندرا : بله ، من معتقدم که رمان می تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه ی دیگری نمی توان گفت. اما دشوار است بگوئیم که این چیز خاص دقیقا چیست. شاید بتوان از راه برهان خلف آن را بیان کرد. مثلا می توان گفت که هدف رمان توصیف جامعه نیست ، زیرا مسلما برای این کار راه های بهتری هست. یا علت وجودی آن توصیف تاریخ نیست، زیرا آن را می توان از طریق تاریخ نگاری انجام داد. رمان نویسان نیامده اند تا استالینیسم را بکویند ، چون سولژ ینستین می تواند به اعلامیه های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله ئی است که با آن می تواند وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد ، پوست کند. من هیچ فعالیت روشنفکری دیگری را نمی شناسم که بتواند کار رمان را بکند.حتی فلسفه ی وجودی هم نمی تواند . زیرا رمان در ارتباط با همه ی نظام های فکری نوعی شکاکیت ذاتی دارد. هر رمان طبیعتا با این فرض آغاز می شودد که اساسا گنجاندن زندگی بشری در هر نظامی ناممکن است.

* برگرفته از مصاحبه ی یان ماک ایوان با میلان کوندرا ترجمه ی احمدمیر علائی

پی نوشت :

اینائی که کوندرا را نخوانده اند بدانند زندگی شان یک چیز بزرگ کم دارد : بعله ...

عکس دسته جمعی جنبش سبز

این عکس را باز می کنم هی ... نگاهش می کنم . عکس دسته جمعی جنبش سبزی هاست انگار ... همه ی ماها آن تو هستیم . مظلومیت دوستان کتک خورده ، در بند و شهیدمان ... هراس مان از این همه وحشی گری ، ناباوری مان از این همه دروغ ... دردمان...دردمان...آخ دردمان ...

                         

و با همه ی این ها باز مقاومت مان ، باز پای بر زمین فشردنمان پای آن چه که نمی خواهیم و می خواهیم ... دوام آوردنمان با همه ی آن ظلم ، زور ، تهمت ، افترا و وحشی گری ...

این عکس را نگه می دارم ... این عکس می رود جزو مقدس های زندگی ام ...

برای دیدن بقیه ی عکس ها این جا را ببینید .