هنر زندگی
من زنده ام ... بدجوری هم زنده ام ! با دغدغه و مکافات و هزار و یک درد و غم و سختی و مشکلات ریز و درشت : باز هم زنده ام ... گاهی برای آسان زیستن هوائی می شم و هوس می کنم شبیه یکی از همین دخترهای رنج سنی خودم باشم . با همون دلخوشی ها و دغدغه ها ! عوضش یه جور دیگه ای هستم . چند سالی می شه که فهمیدم که جور دیگه ای هستم . جوری که توی جورهای دیگه کمتر هست . جورش ناجور یا جور من کار ندارم ... مهم نیست : مهم اینه که من زنده ام !!! ای بسوزه پدر این سارتر که ازش یاد گرفتم فرت و فرت : بگذارم اون هم برای تشریح بیشتر ! این هم قانون جدیدیه که موقع نوشتن بی اون که عمدی باشه اجراش می کنم : من می میرم برای قانون های نانوشته ... من می میرم برای امروز که با همه ی ضعف و خستگی و دردهای ناشی از سرماخوردگی ، با زهرا رفتیم خرید . اولش بازار هنر بود که پر بود از : طلا ... بی اون که رغبتی توی خودم ببینم نگاهشون می کردم . وقتی دخترک کنار دستی ام با شوق از دستبند مدل رومی ! که عاشقش بود حرف می زد و حتی وقتی آدرس داد ردیف دوم ، سومی ... نفهمیدم کدومه ؟ ، داشتم شاخ درمی آوردم که چرا برای ذره ای هم که شده دلم هوس این ها رو نمی کنه ... خوبیش به اینه که زهرا هم مثل خودم می مونه . خوبیش به اینه که یکی از قید و بندهای این دنیا به دست و پام نیست .
بعدش هم رفتیم کتابسرا . شاید یکی از بهترین و آرامش بخش ترین لحظاتم بین همین قفسه های کتاب باشه که دست می کشم به کتاب ها ، یکی شون رو می کشم بیرون : اسمش ، نویسنده اش ، قیمتش ... کلی گشتیم . مدت ها بود دنبال یه چیزی از ویرجینا وولف می گشتم که پیدا کردم و یه دونه هم از اوریانا فالاچی و وقتی فروشنده ی کتاب توصیه کرد : خوبی خدا رو هم بگیر ذوق زده همش رو خریدم . یه دفتر فنر دار با خط های ساده و صریح ! و برگه های نرم و صافی که بهم مژده ی خیلی نوشتن رو می داد گرفتم و درست همون موقع دوتا جامدادی هم خریدم . یکی برای آشفتگی های کیف زهرا و یکی برای ذوق زدگی خودم برای نوشتن . در همین حین وسوسه شدیم سری به نمایشگاهه عکس بزنیم . عکس ها مال عشایر در حال کوچ بود . تو یکی از عکس ها یه پسر بچه چنان تا آخر ذره های متروک و بکرت رو با غم نگاهش یکی می کرد که برای دقیقه ای فقط شکل نگاه خیلی غمگین یه پسر بچه می شدی ! بقیه ی عکس ها مدام من رو به مقایسه وا می داشت . مقایسه ی زن هائی که قالی می بافتن ، شیر می دوشیدن ، غذا می پختن و بچه ای هم به روی دوش داشتن . من هم کار می کنم : گاهی صبح تا بوق سگ خودمون ، گاهی بعد از بوق سگ هم کار می کنم !!! ما هر دو زن بودیم ...
دیگه داشتم از پا می افتادم اما این که زهرا از صبح پرپر می زد نویدش رو ببینه نمی ذاشت بی خیال شم و برم خونه . همدیگه رو که دیدن من رو فراموش کردن : مثه همیشه ... حس کردم مثه یه هاله ی سبکی ام که هستم و فقط هستم : مثه همیشه ... و چقدر از برق خوشبختی و عشقی که بین نگاهشون رد و بدل می شد شوق ورمداشت : مثه همیشه ...
نوید طفلکی منتظر موند تا من و زهرا حسابی لباس های یه مغازه رو زیر و رو کنیم و یه دست بلوز و شلوار صورتی مثه هم بخریم . وقتی رفتیم بیرون پرسید : حسودیتون نمی شه مثه هم چیز می خرین ؟ خنده ام گرفت . حتی به ذهنم برای لحظه ای حسودی خطور نکرده بود . همیشه ی خدا تلاش کردیم با هم ست باشیم ...
یه دونه آمپول بسیار دردناک هم نوش جون کردم . شکر خدا این آخریش بود . حالا می خوام برم حموم . می خوام حسابی بخوابم و می خوام حسابی حسابی زندگی کنم ...